طریرلغتنامه دهخداطریر. [ طَ ] (ع ص ) مرد با منظر نیکو و دیداری . (منتهی الارب ). مرد خوب صورت و خوش لقا و دیداری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). || غلام طریر؛ کودک نوخط. (منتهی الا
تریرلغتنامه دهخداتریر. [ ت ْ ی ِ ] (اِخ ) ترِو . شهری است در آلمان ، بر کنار رود موزل که 81700 تن سکنه دارد. در این شهر آثاری از ساختمانهای مخروب دوره ٔتسلط روم متعلق به قرن اول
تریرلغتنامه دهخداتریر.[ ت َ ] (ص ) ترساننده را گویند. به عربی نذیر خوانندبا نون و دال نقطه دار. (برهان ). ترساننده که به تازی نذیر گویند. (ناظم الاطباء). خود کلمه هم مصحف نذیراس
مطرورلغتنامه دهخدامطرور. [ م َ ] (ع ص ) تیز از کارد و جز آن . سیف مطرور؛ شمشیر زدوده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سنان طریر و مطرور؛ نیزه ٔ تیز. (از اقرب الموارد).
نیکومنظرلغتنامه دهخدانیکومنظر. [ م َ ظَ ] (ص مرکب )دیداری . منظری . منظرانی : طریر؛ مرد نیکومنظر و دیداری . (یادداشت مؤلف ). خوش سیما. نیکولقا : هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری ب
دیداریلغتنامه دهخدادیداری . (ص نسبی ) منسوب به دیدار. رجوع به دیدار شود. || (ص لیاقت ) درخور دیدن . سزاوار تماشا. ازدر دیدار. درخور رؤیت . شایسته ٔ رویت . قابل دیدن . درخور نظاره
نوخطلغتنامه دهخدانوخط. [ ن َ / نُو خ َطط / خ َ ] (ص مرکب ) معشوق خطنودمیده . (غیاث اللغات ).جوان نوخاسته که خطش نودمیده باشد. (آنندراج ). امردی که تازه پشت لب وی سبز شده باشد. (