طروقلغتنامه دهخداطروق . [ طَ ] (ع ص ، اِ) راهرو. سالک : هر طروقی این فروقی کی شناخت چون دقوقی کاو در این دولت بتاخت .مولوی .
طروقلغتنامه دهخداطروق . [ طُ ] (ع مص ) برجستن گشن بر ماده . (منتهی الارب ). گشنی کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی ). || به شب آمدن کسی را. (منتهی الارب ). به شب آمدن . (تاج المصادر
تروغلغتنامه دهخداتروغ . [ ت َ رَوْ وُ] (ع مص ) غلطیدن ستور در خاک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تمرغ . (اقرب الموارد) (المنجد).
تروقلغتنامه دهخداتروق . [ ت َ ] (اِخ ) پشته ای است . (منتهی الارب ) (معجم البلدان ). در کتب جغرافی عرب نام تروق یافت نشد. احتمال قوی می رود، دشت تروق همان موضع است که اکنون قریه
طروقوقونلغتنامه دهخداطروقوقون . [ طُ ] (معرب ، اِ) طریقوقن گویند. و سیلقون قاونیا نیز گویند. و آن زعرور است . (اختیارات بدیعی ). به لغت یونانی میوه ای است صحرائی که آن را به عربی زع
طروقومونلغتنامه دهخداطروقومون . [ ] (معرب ، اِ) زعرور است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). مصحف طروقوقون که مصحف طریکوکوس است . رجوع به طروقوقون شود.
طروقونلغتنامه دهخداطروقون . [ طُ ] (معرب ، اِ) به یونانی گلی است که آن را بستان افروز و تاج خروس گویند. (برهان ) (آنندراج ). برطانیقی است . (اختیارات بدیعی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
طروقةلغتنامه دهخداطروقة. [ طَ ق َ ] (ع ص ، اِ) طروقةالفحل ؛ ماده ٔ شتر نر. (منتهی الارب ). نه جفت او. || طروقةالرجل ؛ زن مرد. (منتهی الارب ). نه همسر او. و منه : کان یصبح جنباً م
طروقوقونلغتنامه دهخداطروقوقون . [ طُ ] (معرب ، اِ) طریقوقن گویند. و سیلقون قاونیا نیز گویند. و آن زعرور است . (اختیارات بدیعی ). به لغت یونانی میوه ای است صحرائی که آن را به عربی زع
طروقومونلغتنامه دهخداطروقومون . [ ] (معرب ، اِ) زعرور است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). مصحف طروقوقون که مصحف طریکوکوس است . رجوع به طروقوقون شود.
طروقونلغتنامه دهخداطروقون . [ طُ ] (معرب ، اِ) به یونانی گلی است که آن را بستان افروز و تاج خروس گویند. (برهان ) (آنندراج ). برطانیقی است . (اختیارات بدیعی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
طروقةلغتنامه دهخداطروقة. [ طَ ق َ ] (ع ص ، اِ) طروقةالفحل ؛ ماده ٔ شتر نر. (منتهی الارب ). نه جفت او. || طروقةالرجل ؛ زن مرد. (منتهی الارب ). نه همسر او. و منه : کان یصبح جنباً م
حافرلغتنامه دهخداحافر. [ ف ِ ] (اِخ ) دیهی است میان بالس و حلب و دیر حافر بدانجاست . راعی گوید : أَ من آل وسنی آخراللیل زائرو وادی العویر دوننا والسواخرتخطت الینا رکن هیف و حاف