طرلانلغتنامه دهخداطرلان . [ طَ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان بزچلو بخش وفس شهرستان اراک ، در 20هزارگزی شمال باختری کمیجان ، 18هزارگزی راه مالرو عمومی . کوهستانی ، سردسیر، با 528 تن سکن
ترلانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپرندهای شکاری از نوع باز به رنگ سیاه یا زرد و دارای چنگالهای قوی و منقار خمیده.
ترلانفرهنگ نامها(تلفظ: tarlān) (در ترکی) مرغی از جنس باز شکاری را گویند. و (در کردی) به معنی زیبا و نام نوعی اسب است.
قشلاق طرلانلغتنامه دهخداقشلاق طرلان . [ ق ِ طَ ] (اِخ ) دهی جزءدهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر واقع در 23 هزارگزی خاور اهر و 14 هزارگزی شوسه ٔ اهر به کلیبر. موقع جغرافیایی آن کوهست
طربانگیزفرهنگ مترادف و متضادشادیافزا، شادیزا، طربآور، طربناک، مسرتانگیز، مسرتزا، نشاطآور، نشاطانگیز، طربخیز ≠ غمانگیز
طولانیفرهنگ مترادف و متضاد۱. دراز، طویل ۲. دیر ۳. دیرینه، دیرین، مدید ۴. دور، بعید، مسافتزیاد ۵. بسیار، زیاد
قشلاق طرلانلغتنامه دهخداقشلاق طرلان . [ ق ِ طَ ] (اِخ ) دهی جزءدهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر واقع در 23 هزارگزی خاور اهر و 14 هزارگزی شوسه ٔ اهر به کلیبر. موقع جغرافیایی آن کوهست
شهبازواژهنامه آزاداسم فردی که شاه بازی میکند در قدیم نزدیک نوروز مراسمی بوده که به آن شاه بازی می گفتند مراجعه شود به (میر نوروزی) طرلان