طرطیرلغتنامه دهخداطرطیر. [ طَ ] (معرب ، اِ) به عربی دُردی خمر است . (فهرست مخزن الادویه ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). طرطق .
طرطرلغتنامه دهخداطرطر. [ طَ طَ ] (اِخ ) موضعی است به شام . (منتهی الارب ). قریه ای است به وادی بُطنان که همان وادی بُزاعه ٔ نزدیک حلب باشد، و آن را طلطل نیز گویند، و طرطر در شعر
طرطرلغتنامه دهخداطرطر. [ طُ طُ ] (ع اِ فعل ) فعل امر است جهت همسایگی بیت اﷲ الحرام و همیشگی بر آن . (منتهی الارب ). امرٌ بمجاورة البیت الحرام و الدوام علیها. (اقرب الموارد).
طرطرةلغتنامه دهخداطرطرة. [ طَ طَ رَ ] (ع مص ) گفتن و ناکردن . || بسوی خود خواندن بز را برای دوشیدن . || طرطرةُالقطا؛ آواز قطا. (منتهی الارب ). آواز مرغ سنگخوار. || بلند کردن دم .
طرطری هندیلغتنامه دهخداطرطری هندی . [ طَ طَ ی ِ هَِ ] (اِخ ) هدایت آرد: از حکما و بلغای هندوستان است . تقی اوحدی نوشته که در مجموعه ای شش هفت قصیده ٔ نیکو به اسم او دیده ام . بهر حال
طرطورلغتنامه دهخداطرطور. [ طُ] (ع ص ) باریک دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دراز باریک . (مهذب الاسماء). || کلاه باریک دراز. || ناکس ضعیف . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طرطقلغتنامه دهخداطرطق . [ طَ طَ] (ع اِ) دُرد. لرد. دُردی . ثفل . حثاله . رسوب . طرطیر. ج ، طراطق . و رجوع به طرطیر شود. (دزی ج 2 ص 37).
آب جوشلغتنامه دهخداآب جوش . [ ب ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آبی که در آن جوش یعنی بی کربنات سود و حامض طرطیر کرده و چون گوارشی آشامند. || (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آب جوشان .
دردیلغتنامه دهخدادردی . [ دُ دی ی ] (ع اِ) درد. درده . آنچه به تک نشیند از مایع همچو روغن زیت و غیر آن . خلاف صافی . (منتهی الارب ). دردی روغن و غیره ، آنچه از تیرگی در ته آن رس
دردلغتنامه دهخدادرد. [ دُ ] (اِ) درده . دردی . هر کدورت که در چیزی رقیق ته نشین شود. (از غیاث ). آنچه ته نشنید از روغن و هر چیزرقیق و مایع و سایل . ناب از صفات اوست . و با لفظ
زبدةالطرطیرلغتنامه دهخدازبدةالطرطیر. [ زُ دَ تُطْ طَ ] (ع اِ مرکب ) ترترات پتاسیم اسیدی پاک بی تارتارات پتاسیم . (معجم طبی انگلیسی عربی : ترتر). بستانی آرد: مقصود کرم ترتر یعنی پتاس اس