طرشلغتنامه دهخداطرش . [ طَ رَ ] (ع مص ) کر شدن . || (اِمص ) کری . || یا اندک کری . لغت مولد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جوالیقی آرد: طرش عربی محض نیست بلکه از سخنان مولدان
طرشلغتنامه دهخداطرش . [ طُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَطْرَش و طَرْشاء. جماعت کران . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طرشلغتنامه دهخداطرش . [ طُرْ رُ ] (اِخ ) ناحیه ای است به اندلس و دارای قراء چندی است . (معجم البلدان ج 6 ص 41). و رجوع به الحلل السندسیة ج 1 ص 122 شود.
ترشلغتنامه دهخداترش . [ ت ُ/ ت ُ رُ ] (ص ) مزه ٔ معروف که بعربی حامض گویند. (غیاث اللغات ). طعم معروف . (آنندراج ). حامض و هر چیز که حموضت داشته باشد و دارای مزه ٔ نامطبوع بود.
ترشفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسیددار، حامض ≠ شیرین ۲. شور ۳. تلخ ۴. اخمو، بداخلاق، عبوس ۵. خراب، فاسد (غذا، میوه)
طرشةلغتنامه دهخداطرشة. [ طُ ش َ ] (ع اِمص ) کری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناشنوائی . (آنندراج ). صَمَم . طَرَش .
طرشتلغتنامه دهخداطرشت . [ طَ رَ ] (اِخ ) نام موضعی خوش آب و هوا از ملک ری که طهران دارالسلطنه ٔ آن است : نازد به آه و اشک دلم کوی او سلیم چون ملک ری به آب و هوای طرشت ما. محمدقل
طرشةلغتنامه دهخداطرشة. [ طُ ش َ ] (ع اِمص ) کری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناشنوائی . (آنندراج ). صَمَم . طَرَش .
طرشتلغتنامه دهخداطرشت . [ طَ رَ ] (اِخ ) نام موضعی خوش آب و هوا از ملک ری که طهران دارالسلطنه ٔ آن است : نازد به آه و اشک دلم کوی او سلیم چون ملک ری به آب و هوای طرشت ما. محمدقل