طرسلغتنامه دهخداطرس . [ طِ ] (ع اِ) نامه . || صحیفه ای که محو کرده باز بر آن نویسند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کاغذ. ج ، اَطراس ، طروس : اقام الناس ببغداد سنین لایکتبون الا فی
طرسلغتنامه دهخداطرس . [ طَ ] (ع مص ) محو کردن . || حک ساختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || وزش . رجوع به دزی ج 2 ص 18 ذیل طاروش شود.
طرثلغتنامه دهخداطرث . [طِ ] (ع اِ) کرانه ٔ تندی لب شرم زن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). طرف ختنه گاه از شرم زن . (ترجمه ٔ قاموس ).
ترسفرهنگ مترادف و متضاداضطراب، اعراض، باک، بیم، پروا، تشویش، جبن، خوف، دغدغه، دهشت، رعب، سهم، فزع، محابا، مخافت، مهابت، واهمه، وجا، وحشت، وهم، هراس، هول، هیبت
طرسوطوسلغتنامه دهخداطرسوطوس . [ طَ ] (معرب ، اِ) سنگی سبز است ، طبعش مانند دهنج و توتیا، و در معدن نقره و مس میباشد. (نزهةالقلوب ).
طرسوسیلغتنامه دهخداطرسوسی . [ طَ رَ / طَ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن محمد الطرسوسی . او راست : تقریرات علی کتاب المراءة در اصول فقه حنفی که در آستانه (اسلامبول ) بسال 1304 هَ . ق . به
طرسوسیلغتنامه دهخداطرسوسی . [ طَ رَ / طَ ] (ص نسبی ) منسوب به شهر طرسوس است که از شهرهای مرزی شام است . (سمعانی ).
طرستوجلغتنامه دهخداطرستوج . [ طَ رَ ] (معرب ، اِ) نوعی از ماهی دریائی باشد. گویند خوردن آن شبکوری ببرد. (برهان )(آنندراج ). ترستوج نیز گویند، و آن ماهی دریائی بود، و به یونانی طری
طرسوطوسلغتنامه دهخداطرسوطوس . [ طَ ] (معرب ، اِ) سنگی سبز است ، طبعش مانند دهنج و توتیا، و در معدن نقره و مس میباشد. (نزهةالقلوب ).
طرسوسیلغتنامه دهخداطرسوسی . [ طَ رَ / طَ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن محمد الطرسوسی . او راست : تقریرات علی کتاب المراءة در اصول فقه حنفی که در آستانه (اسلامبول ) بسال 1304 هَ . ق . به
طرسوسیلغتنامه دهخداطرسوسی . [ طَ رَ / طَ ] (ص نسبی ) منسوب به شهر طرسوس است که از شهرهای مرزی شام است . (سمعانی ).
طرستوجلغتنامه دهخداطرستوج . [ طَ رَ ] (معرب ، اِ) نوعی از ماهی دریائی باشد. گویند خوردن آن شبکوری ببرد. (برهان )(آنندراج ). ترستوج نیز گویند، و آن ماهی دریائی بود، و به یونانی طری