طرازلغتنامه دهخداطراز. [ طِ ] (نف مرخم ) طرازنده . نظم و ترتیب و آرایش دهنده : هیچ شه را چنین وزیر نبودمملکتدار و کار ملک طراز. فرخی .بیشتر درترکیب های به کار رود: عنوان طراز، خ
طرازفرهنگ مترادف و متضاد۱. پیرامون، حاشیه، سجاف، عطف، فراویز، یراق ۲. راه، روش، طرز، قاعده، قانون، نمط ۳. کارگاه دیبابافی، ۴. زینت، نقشونگار ۵. ردیف، طبقه، مرتبه ۶. گونه، نوع، قسم ۷. ت
ترازفرهنگ مترادف و متضاد۱. همسطح، هموار ۲. آلت سنجش همواری سطح، سطحنما ۳. آرایش، زینت، ۴. زردوزی، نقشونگار ۵. بالانس، تساوی، تعادل، مفاصاحساب، میزان، موازنه ۶. صنوبر ≠ ناهموار
ترازفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ابزاری که بهوسیلۀ آن پستی و بلندی سطح چیزی را معلوم میکنند، و آن عبارت از یک لولۀ شیشهای است که مایعی با یک حباب هوا در آن وجود دارد و آن را در یک قاب یا
ترازلغتنامه دهخداتراز. [ ت َ ] (اِ) (اصطلاح فیزیک ) اسبابی است که بوسیله ٔ آن سطوح افقی را می توان تشخیص داد، برای تعیین اختلاف ارتفاع دو نقطه نیزبکار میرود. از اقسام آن تراز آب
طراز کردنلغتنامه دهخداطراز کردن . [ طِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هموار کردن . برابر کردن . مسطح کردن .- طراز کردن جامه ؛ نقش و علم کردن . (مجمل اللغة): تطریز؛ طراز کردن جامه . (دهار).
طراز کوهلغتنامه دهخداطراز کوه . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان رشت ، واقع در 40هزارگزی شمال باختری رشت و 3هزارگزی شمال شوسه ٔ رشت به فومن . جلگه ، معتدل مرطو
طراز یزدیلغتنامه دهخداطراز یزدی . [ طَ زِ ی َ ] (اِخ ) هدایت آرد: نامش میرزا عبدالوهاب . فاضل ادیب و با خطی لایق و فضلی فایق است ، اما ملاقاتش میسر نشده [ و ] استماع افتاده که در این
طراز کردنفرهنگ انتشارات معین(طِ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) 1 - هموار کردن ، هم سطح کردن . 2 - نقش و نگار زدن بر جامه .
طراز کردنلغتنامه دهخداطراز کردن . [ طِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هموار کردن . برابر کردن . مسطح کردن .- طراز کردن جامه ؛ نقش و علم کردن . (مجمل اللغة): تطریز؛ طراز کردن جامه . (دهار).
طراز کوهلغتنامه دهخداطراز کوه . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان رشت ، واقع در 40هزارگزی شمال باختری رشت و 3هزارگزی شمال شوسه ٔ رشت به فومن . جلگه ، معتدل مرطو
طراز یزدیلغتنامه دهخداطراز یزدی . [ طَ زِ ی َ ] (اِخ ) هدایت آرد: نامش میرزا عبدالوهاب . فاضل ادیب و با خطی لایق و فضلی فایق است ، اما ملاقاتش میسر نشده [ و ] استماع افتاده که در این
طرازةلغتنامه دهخداطرازة. [ طِ زَ ](ع اِمص ) حرفت طَراز. پیشه ٔ نگارگر. || برودری . ج ، طَرازات ، طرائز. || شغل برودری . دوزنده . (دزی ج 2 ص 35).
طرازیدنلغتنامه دهخداطرازیدن . [ طِ / طَ دَ ] (مص ) آرایش دادن . پیرایش کردن . (آنندراج ). آراستن . پیراستن . || راست کردن . ترتیب کردن . تنظیم کردن . ساختن : خود برآورد و باز ویران