طبرلغتنامه دهخداطبر. [ طِ ] (ع اِ) ستون قصر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یک رکن خانه . (منتخب اللغات ).
طبرلغتنامه دهخداطبر. [ طَ ب َ ] (اِخ ) نام ولایت طبرستان است که مازندران باشد و بید طبری که به بید مجنون اشتهار دارد منسوب بدانجاست . (برهان ). طبرستان باشد که دیار استراباد اس
طبرلغتنامه دهخداطبر. [ طَ ](ع مص ) برجستن . || پنهان گردیدن . || جهیدن اسب بر ماده . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
تبرلغتنامه دهخداتبر. [ ت َ ب َ ] (اِ) محمد معین در حاشیه ٔبرهان آرد: پهلوی «تبرک » ، ارمنی «تپر» ، کردی «تفر» ، «تویر» ، بلوچی «تپر» ، «توار» ، «تفر» ، روسی «تپر» ، طبری «تور»
طبر سترانلغتنامه دهخداطبر ستران . [ طَ ب َ رِ س َ ت َ ] (اِخ ) از نواحی ارمینیه محسوب است . و آن ولایت نااستواری است . در کتب فتوح نامی از آن برده شده ، و گویند سلیمان بن ربیعة بسال
طبرسیلغتنامه دهخداطبرسی . [ طَ ب َ] (اِخ ) محمدبن فضل . صاحب روضات در ذیل ترجمه ٔ فضل بن حسن طبرسی گوید: در باب محامده از کتاب امل الاَّمل شرح حال مردی ، مکنی به ابی علی طبرسی که
طبریهلغتنامه دهخداطبریه . [ طَ ب َ ری ی َ ] (اِخ ) (قضای ...) قضائی است در جهت شرقی سنجاق عکا از ولایت بیروت ، از طرف شمال به قضای صفد از سمت مغرب به دو قضای ناصره و جنین ، و از
طبریهلغتنامه دهخداطبریه . [ طَ ب َ ری ی َ ] (اِخ ) جایگاهی است از نواحی دیاربکر. (نخبةالدهر دمشقی ص 192).
طبر سترانلغتنامه دهخداطبر ستران . [ طَ ب َ رِ س َ ت َ ] (اِخ ) از نواحی ارمینیه محسوب است . و آن ولایت نااستواری است . در کتب فتوح نامی از آن برده شده ، و گویند سلیمان بن ربیعة بسال
طبرداریةلغتنامه دهخداطبرداریة. [ طَ ب َ ری ی َ ] (ع ص نسبی ، اِ مرکب ) منسوب به طبردار، رسته ای از رسته های لشکر که به طبر مسلح بودند و در اواسط قرن هشتم هجری نیز این دسته وجود داشت
طبرزینلغتنامه دهخداطبرزین . [ طَ ب َ ] (اِ مرکب ) معرب تبرزین . نوعی سلاح است بشکل طبر. رجوع به طبردار، طبرداریه و المعرب جوالیقی ص 228 شود. تبری دارای دو لبه که غالباً آنرا به قر