طالسانلغتنامه دهخداطالسان . [ ل ِ ] (معرب ، اِ) طیلسان . چادر. (منتهی الارب ). در حاشیه ٔ المعرب جوالیقی آمده است که طیلسان را طیلس و طالسان هم گویند (به کسر لام در طالسان ) و در
تالسانلغتنامه دهخداتالسان . [ ل ِ ] (اِ) طیلسان . (ناظم الاطباء). معرب آن طالسان است . (معیار ادی شیر از حاشیه ٔ المعرب جوالیقی ). نوعی پوشش آدمی . (اصمعی ). صاحب معیار گوید: لباس
طیلسانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی جامۀ کلاهدار گشاد، بلند، و شبیه شنل که خواص، مشایخ، یا زردشتیان بر دوش میانداختند؛ ردا. طیلسانِ مطرا: [قدیمی، مجاز] شب؛ تاریکی شب: ◻︎.مستان صبح چهره مطرا
طالان دبسنگلغتنامه دهخداطالان دبسنگ . [ ن ِ دَ س َ ] (اِخ ) این کلمه تحریفی است از اصل مغول ، دبسنگ را به معنی کوه گرفته اند، ولی در حقیقت مرتفعترین قله ٔ جبال قراقوروم است که ارتفاع آ
طالانیونلغتنامه دهخداطالانیون . (اِ) بعضی آن را ابرون برّی و بعضی رجل الریه نامند. نباتی است ساق آن شبیه بساق رجله ، و برگ آن نیز شبیه ببرگ آن ، و نزدیک برگی از برگهای آن شاخه ای می
طالبانلغتنامه دهخداطالبان . [ ل ِ ] (اِخ ) میر محمدباقر استرآبادی مشهور بطالبان . از تلامذه ٔشیخ بهائی بوده چنانکه در امل الاَّمل آورده . و او راست : شرحی بر زبدة الاصول و غیر ذلک
طالشانلغتنامه دهخداطالشان . [ ل ِ ] (اِ) تالشان . چادر. و آن اصل کلمه ٔ طیلسان است : طالسان . معرب است و اصله تالشان . (منتهی الارب ). رجوع به طالسان شود.
طیلسلغتنامه دهخداطیلس . [ طَ ل َ ](معرب ، اِ) چادر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). طیلسان . ابوالاشبال احمد محمد شاکر ناشر کتاب «المعرب جوالیقی » ذیل کلمه ٔ طیلسان گوید: و در طیلسان
تالشانلغتنامه دهخداتالشان . [ ل ِ ] (اِ) تالسان و طیلسان . (ناظم الاطباء). اهل تالش در قدیم لباس مخصوصی داشتند که تالشان نامیده میشد و از آن طیلسان معرب شده است . (فرهنگ نظام ). و
طیلسانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی جامۀ کلاهدار گشاد، بلند، و شبیه شنل که خواص، مشایخ، یا زردشتیان بر دوش میانداختند؛ ردا. طیلسانِ مطرا: [قدیمی، مجاز] شب؛ تاریکی شب: ◻︎.مستان صبح چهره مطرا
طالان دبسنگلغتنامه دهخداطالان دبسنگ . [ ن ِ دَ س َ ] (اِخ ) این کلمه تحریفی است از اصل مغول ، دبسنگ را به معنی کوه گرفته اند، ولی در حقیقت مرتفعترین قله ٔ جبال قراقوروم است که ارتفاع آ