طازجلغتنامه دهخداطازج . [ زَ ] (معرب ، ص ) تازه . معرب است . (منتهی الارب ). سخن راست و نیکو و پاکیزه . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). || خالص از هر چیزی . (منتهی الارب ).
طازجةلغتنامه دهخداطازجة. [ زَ ج َ ] (اِ) در قرن هفتم هجری برابر گفته ٔ یاقوت اهالی خوارزم درهم راطازجه مینامیده اند و آن بوزن چهار دانگ و نیم بوده .(معجم البلدان ). || درست زر. ج
طازجةلغتنامه دهخداطازجة. [ زَ ج َ ] (اِ) در قرن هفتم هجری برابر گفته ٔ یاقوت اهالی خوارزم درهم راطازجه مینامیده اند و آن بوزن چهار دانگ و نیم بوده .(معجم البلدان ). || درست زر. ج
خالصلغتنامه دهخداخالص . [ ل ِ ] (ع ص ) ساده . بی آمیغ. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ناب . صِرف . بَحت . مَحض . صافی . بی غش . سارا : دلت همانازنگار معصیت داردبه آب
درملغتنامه دهخدادرم . [ دِ رَ ] (اِ) زری که معروف بوده و درهم معرب آنست . (آنندراج ). شصت پشیز. ده یک دینار. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نوعی از نقره ٔ مسکوک و نقود و نوع پول . (
درستلغتنامه دهخدادرست . [ دُ رُ ] (ص ، ق ، اِ) کل . تام . کامل . تمام . (ناظم الاطباء). تمام و غیر ناقص . (غیاث ). که کم نیست : سنگ این نانوا درست است . مقابل کم : وزن یا سنگ در