طابقیلغتنامه دهخداطابقی . [ ب ِ ] (ع اِ) گویا نام طعامی یا حلوائی بوده از طابق معرب تابه ، یا تابک . و ظاهراً اگر کلمه ٔ طائفی حلوای طائف نباشد در شعر ذیل طابقی است : و آن زر از
طابقیةلغتنامه دهخداطابقیة. [ ب ِ قی ی َ ] (ع ص ) عِمّة طابقیة؛ نوعی از دستار بستن . و آن سربستن باشد بی زیر حَنک . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (اِخ ) موضعی است در عراق عرب . و شهرهای باجسری و شهرابان (در طریق خراسان ) که دختری ابان نام از تخم کسری ساخته . و اعمال طابق و مهرود از توابع آن
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (اِخ ) نهر طابق . محله ای بوده است در بغداد که اکنون ویران است و در ذکر آن بیاید. (مراصد الاطلاع ).
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (معرب ،اِ) معرب تابه است . ج ، طوابق و طوابیق . (منتهی الارب ). تابه . و آن ظرف آهنی است مدور که بر آن نان پزند.(آنندراج ) (غیاث اللغات ). تابه .
طابقیةلغتنامه دهخداطابقیة. [ ب ِ قی ی َ ] (ع ص ) عِمّة طابقیة؛ نوعی از دستار بستن . و آن سربستن باشد بی زیر حَنک . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (اِخ ) موضعی است در عراق عرب . و شهرهای باجسری و شهرابان (در طریق خراسان ) که دختری ابان نام از تخم کسری ساخته . و اعمال طابق و مهرود از توابع آن
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (اِخ ) نهر طابق . محله ای بوده است در بغداد که اکنون ویران است و در ذکر آن بیاید. (مراصد الاطلاع ).
طابقلغتنامه دهخداطابق . [ ب َ ] (معرب ،اِ) معرب تابه است . ج ، طوابق و طوابیق . (منتهی الارب ). تابه . و آن ظرف آهنی است مدور که بر آن نان پزند.(آنندراج ) (غیاث اللغات ). تابه .