ضیقلغتنامه دهخداضیق . (ع ص ) ضد سعه . تنگ . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (مهذب الاسماء). || (اِ) شک در دل . شک که در دل گذرد (بفتح اول نیز آید). (منتهی الارب ). || (اِمص ) تن
زیقلغتنامه دهخدازیق . (اِخ ) محله ای است به نیشابور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از معجم البلدان ). رجوع به زیقی شود.
زیغلغتنامه دهخدازیغ. (اِ) نوعی از فرش و بساط باشد . (برهان ) (ناظم الاطباء). || حصیر و بوریایی را نیز گویند که از دوخ بافند و دوخ علفی است که بدان انگور و خربزه آونگ کنند.(برها
زیغلغتنامه دهخدازیغ. [ زَ ] (ع مص ) از حق بچسبیدن . (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص 50) (از زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ). میل کردن از حق بسوی دیگر. (غیاث ). شک و میل کردن از حق
زیقلغتنامه دهخدازیق . (معرب ، اِ) زیق القمیص ؛ زه پیراهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). معرب زه . زه پیراهن . یقه . جیب . (یادداشت بخط مرحوم دهخد
ضیق النفسفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدرد سینه که به واسطۀ آن انسان بهسختی نفس بکشد؛ آسم؛ تنگینفس.
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ض َ ق َ ] (ع اِمص ) تنگدستی . (منتخب اللغات ). درویشی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ج ،ضَیق . تنگی . (دهار). بدحالی . (منتخب اللغات ). || (ص ) بدحال
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ق َ ] (اِخ ) چشمه ای است نزدیک عیذاب . (منتهی الارب ). منزلی است در ده فرسنگی عیذاب . (معجم البلدان ).
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ض َ ق َ ] (ع اِمص ) تنگدستی . (منتخب اللغات ). درویشی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ج ،ضَیق . تنگی . (دهار). بدحالی . (منتخب اللغات ). || (ص ) بدحال
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ق َ ] (ع اِمص ) درویشی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). تنگدستی . (منتخب اللغات ). نیازمندی . || (ص ) تنگ . || بدحالت . (منتهی الارب ). ضَیقه (بفتح اول
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ق َ ] (اِخ ) چشمه ای است نزدیک عیذاب . (منتهی الارب ). منزلی است در ده فرسنگی عیذاب . (معجم البلدان ).
ضیقةلغتنامه دهخداضیقة. [ ق َ ] (اِخ ) راهی است بین طائف و حنین . (منتهی الارب ). زمینی است بین طائف و حنین . (منتخب اللغات ).