ضورانلغتنامه دهخداضوران . [ ض َ ] (اِخ ) نام یکی از حصارهای یمن ازآن ِ بنی هرش ، و آن از نام کوهی است بهمین اسم به برسوی این ناحیت . (معجم البلدان ).
زورانلغتنامه دهخدازوران . (اِخ ) دهی از دهستان ملکان است که در بخش سردشت شهرستان مهاباد واقع است و 125 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زورانلغتنامه دهخدازوران . [ ](اِخ ) یکی از درباریان انوشیروان که دشمن مهبود وزیر بود و به تدبیر جادویی مردی یهودی موجب برافتادن خاندان مهبود گشت . رجوع به مزدیسنا ص 262 و 367 شود
ضؤلانلغتنامه دهخداضؤلان . [ ض ُءْ ] (ع ص ) گران . ناخوش . گویند: هو علیه ضؤلان ؛ ای کَل ﱡ. (منتهی الارب ).
ضبرانلغتنامه دهخداضبران . [ ض َ ب َ ] (ع مص ) ضَبْر.فراهم آوردن اسپ پایها را تا بجهد. (منتهی الارب ).
ضروانلغتنامه دهخداضروان . [ ض َ رَ ] (اِخ ) شهرکی است نزدیک صنعاء و بنام وادئی که بهمین نام و در کنار آن واقعست موسوم گردیده و بین آن وادی و صنعا چهار فرسنگ است . یاقوت در وصف آن
ضمرانلغتنامه دهخداضمران . [ ض َ ] (اِخ ) گیاهی است نهایت باریک . (منتهی الارب ). درختی است باریک . (منتخب اللغات ). گیاهی است . (المرصع).
ضمرانلغتنامه دهخداضمران . [ ض َ ] (اِخ ) وادئی است به نجد. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). نصر گوید: ضمران بضم ضاد و فتح ، آن وادئی است بنجد از بطن قوّ. (معجم البلدان ).- ذوالضمر
علی حسنیلغتنامه دهخداعلی حسنی . [ ع َ ی ِ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن اسماعیل بن قاسم بن محمد حسنی ، مکنّی به ابوالحسن . وی از امرای یمن و در زمره ٔ ادیبان و شاعران بود. در سال 1050 هَ . ق
ضؤلانلغتنامه دهخداضؤلان . [ ض ُءْ ] (ع ص ) گران . ناخوش . گویند: هو علیه ضؤلان ؛ ای کَل ﱡ. (منتهی الارب ).
ضبرانلغتنامه دهخداضبران . [ ض َ ب َ ] (ع مص ) ضَبْر.فراهم آوردن اسپ پایها را تا بجهد. (منتهی الارب ).
ضروانلغتنامه دهخداضروان . [ ض َ رَ ] (اِخ ) شهرکی است نزدیک صنعاء و بنام وادئی که بهمین نام و در کنار آن واقعست موسوم گردیده و بین آن وادی و صنعا چهار فرسنگ است . یاقوت در وصف آن
ضمرانلغتنامه دهخداضمران . [ ض َ ] (اِخ ) گیاهی است نهایت باریک . (منتهی الارب ). درختی است باریک . (منتخب اللغات ). گیاهی است . (المرصع).