ضنکلغتنامه دهخداضنک . [ ض َ ] (ع ص ) (معرب از تنگ ) تنگ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء): معیشت ضنک ؛ معیشت ضیّقة؛ عیش تنگ . (دهار). || تنگی در هر چیز (للذکر و الانثی ). (منتهی
ضنکلغتنامه دهخداضنک . [ ض َ ](ع مص ) ضناکة. ضُنوکة. تنگ شدن . (منتهی الارب ) (زوزنی ). تنگ عیشی . تنگ عیش شدن . (تاج المصادر). دست تنگی .
ضنکانلغتنامه دهخداضنکان . [ ض َ ] (اِخ ) رودباری است در پائین سراة، آبش بدریا ریزد، و آن یکی از مخلافهای یمن است . (معجم البلدان ).
ضنکانلغتنامه دهخداضنکان . [ ض َ ] (اِخ ) رودباری است در پائین سراة، آبش بدریا ریزد، و آن یکی از مخلافهای یمن است . (معجم البلدان ).
ضناکةلغتنامه دهخداضناکة. [ ض َ ک َ ] (ع مص ) ضَنک . ضُنوکة. تنگ شدن . (منتهی الارب ). تنگ عیش شدن . (تاج المصادر). || سست رای و ضعیف عقل و سست بدن و سست جان گردیدن . || ضُنِک َ (
حره ٔ بنی هلاللغتنامه دهخداحره ٔ بنی هلال . [ ح َرْ رَ ی ِ ب َ هَِ ] (اِخ ) موضعی به بُرَیک در طریق یمن تهامی ، از آن سوی ضنکان ، منسوب به هلال بن عامر. (معجم البلدان ).