ضفلغتنامه دهخداضف . [ ض َف ف ] (ع ص ) رجل ٌ ضَف ﱡالحال ؛ تنک و رقیق حال . آنکه آمد کم دارد و عیال بسیار. (منتهی الارب ). آنکه دخل او کم از خرج است .
ضفلغتنامه دهخداضف . [ ض َف ف ] (ع مص ) دوشیدن ناقه را بهمه ٔ کف دست . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). الحلب بالکف کلّها. (تاج المصادر). || گرد آوردن چیزی را. || بندکردن انگشتا
ضفلغتنامه دهخداضف . [ ض ُف ف ] (ع اِ) چیزکیست مانند کنه تیره و خاکستری رنگ هرگاه میگزد بر پوست آبله برمی آید. (منتهی الارب ). شب گز. (مهذب الاسماء). ج ، ضِفَفة.
ذفلغتنامه دهخداذف . [ ذَف ف ] (ع مص ) قتل مجروح . کشتن خسته . ذفاف . مذافّة. تذفیف . اذفاف . الاجهاز علی الجریح . (تاج المصادر بیهقی ). || ذف در امری ؛ سرعت کردن در آن . شتافت
ذفلغتنامه دهخداذف . [ذَف ف ] (ع اِ) گوسفندان . || آواز کفش گاه راه رفتن . ذفَة، یکی . و بدال مهمله نیز آمده است .
زفلغتنامه دهخدازف . [ زِف ف ] (ع اِ) پرهای ریزه از شتر مرغ یا از هر مرغ که باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زفلغتنامه دهخدازف . [ زَف ف ] (ع مص ) فرستادن عروس را به سوی شوی : زف العروس الی زوجها زفاً بالفتح و زفافاً بالکسر. || درخشیدن برق . || بشتافتن شتر مرغ و جز آن یا تیز رفتن یا
ضفایرلغتنامه دهخداضفایر.[ ض َ ی ِ ] (ع اِ) ضفائر. ج ِ ضفیرة. (منتهی الارب ).- ضفایرالجن ؛ پرسیاوشان . (فهرست مخزن الادویه ).