1410 مدخل
چیزی که به آن احتیاج داشته باشند؛ نیاز؛ حاجت.〈 بهضرورت: بهناچار؛ از روی ناچاری؛ ناگزیر.
بایستگ
۱. احتیاج، اقتضا، حاجت، لزوم، ناچاری، نیاز، وجوب، هرآینگی ۲. اجبار، الزام
exigency, demand, necessity
اضطرار , ضرورة
zorunluluk, zaruret
poetic license
occasions
ضرورت حفظ تملک و دفاع از سرزمین
(ضَ رَ تَنú) [ ع . ضرورةً ] (ق .) از روی ضرورت .
necessarily
ضرورت