4549 مدخل
مثل زدن؛ مثل آوردن؛ داستان زدن.
زبانزد
adage, byword, maxim, proverb, proverbially, saw, saying
حکاية , سکن , قول ماثور , مثل
atasözü, darbımesel
( ~ . مَ ثَ) [ ع . ] (مص ل .) مَثل زدن ، مثل آوردن .
proverbial
گنج واژه
منشار
قاف
qv
ضرب المثل