ضربهدیکشنری فارسی به انگلیسیblow, bump, clap, dent, impact, impulse, jar, jerk, knock, percussion, stroke
ضربهلغتنامه دهخداضربه . [ ض َ ب َ / ب ِ ] (از ع ، اِمص ، اِ) ضربت . زخم . کوب . یک بار زدن . زد : قابل امر شدن چون گوئی پس بیک ضربه بپایان رفتن . عطار. || پانسه که بدان قمار باز
هارمونیملغتنامه دهخداهارمونیم . [ م ُ ی ُ ] (فرانسوی ، اِ) هارمنیم .گونه ای ابزار بادی موسیقی است که دارای صفحه ٔ کلید است به عبارت دیگر آلت موسیقی بدون لوله ای است که نی آزاد یا لو
مطلقلغتنامه دهخدامطلق . [ م ُ ل َ ] (ع ص ) آن که آن را قید نباشد. (غیاث ) (آنندراج ). غیرمقید. بی شرط و قید. مقابل مقید و مشروط. آزاد و رها. لابشرط. (از یادداشتهای به خط مرحوم د
شنافرهنگ انتشارات معین(ش ) (اِ.) حرکت انسان یا جانور در زیر یا روی آب با کمک حرکات منظم وهمآهنگ دست و پا که انواع مختلف دارد. ؛ ~ی کرال معمول ترین و سریع ترین نوع شنا در آب که در آن
لبخلغتنامه دهخدالبخ . [ ل َ ب َ] (اِ) در جنوب ایران این نام را به ابریشم هندی دهند و گمان میکنم از زبانهای اروپایی گرفته اند یعنی از لبک . رجوع به ابریشم هندی شود. حکیم مؤمن د