ضابطفرهنگ انتشارات معین(بِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - نگاه دارنده ، حفظ کننده . 2 - شحنه . 3 - حاکم . ج . ضوابط .
ضابطدیکشنری عربی به فارسیافسر , صاحب منصب , مامور , متصدي , افسر معين کردن , فرماندهي کردن , فرمان دادن
ضابطلغتنامه دهخداضابط. [ ب ِ ] (ع ص ، اِ) فراهم آورنده . نگاهدارنده . نگاهدارنده ٔ چیزی . آنکه ضبط مدینه و سیاست آن را از طرف سلطان بس باشد. شِحنه : گرد عالم گشتن چه سود، پادشاه