صیغةلغتنامه دهخداصیغة. [ غ َ ] (ع اِ)خلقت . (اقرب الموارد) (غیاث اللغات ). نوع . (اقرب الموارد). || طور. طریقت . ریخت . شکل . || هیأتی است که حاصل شود کلمه را باعتبار تقدم و تا
سیقةلغتنامه دهخداسیقة. [ س َی ْ ی ِ ق َ ] (ع اِ) ستور که دشمن آنرا به غارت رانده باشد. (منتهی الارب )(آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ستور و جزو آن که در پس آن صائد پنهان شود جه
صیقةلغتنامه دهخداصیقة. [ ق َ ] (ع اِ) اخص است از صیق . غبار بالارفته . (منتهی الارب ). رجوع به صیق شود.
صیغهلغتنامه دهخداصیغه . [ غ َ /غ ِ ] (از ع اِ) متعه . در تداول عوام ، و عرف فقها، زنی است که او را به عقد انقطاع گیرند برای مدتی کوتاه یا دراز و محدود نه دائمی و همیشگی با ذکر م
صیغهفرهنگ انتشارات معین(غَ یا غِ) [ ع . صیغة ] (اِ.) 1 - هرچیز در قالب ریخته شده . 2 - ریخت ، شکل . 3 - عقد موقت . 4 - صورتی از کلمه که شخص یا زمان فعل را نشان می دهد.
صیغهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نکاح موقت.۲. (اسم، صفت) [مجاز] زنی که برای مدت محدود و معیّن به عقد ازدواج مرد درآید؛ زن غیردائمی؛ زن موقتی؛ مُتعه.۳. (اسم) (ادبی) در دستور زبان، هیئت و شکل
صیغه رفتنلغتنامه دهخداصیغه رفتن . [ غ َ / غ ِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) زنی یا دختری ، برای مدتی معین و محدود همسر مردی شدن . متعه شدن . به عقد انقطاع درآمدن .
صیغه جاری کردنلغتنامه دهخداصیغه جاری کردن . [ غ َ / غ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) صیغه ٔ عقد ازدواج یا طلاق یا معامله ٔ دیگر را با الفاظ مخصوص خواندن . صیغه خواندن .