صیرلغتنامه دهخداصیر. [ ص َی ْ ی ِ ] (ع ص ) خوب صورت . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || (اِ) گور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || گروه . (منتهی الارب ). الجماعة. (اقرب الموار
صیرلغتنامه دهخداصیر. (اِخ ) موضعی است در نفتالی در جوار دریای جلیل . (صحیفه ٔ یوشع 19:35) (قاموس کتاب مقدس ).
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع اِمص ) گشت . تفرج . گردش . سفر و سیاحت . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح صوفیان ) بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اﷲ و دیگری سیر فی اﷲ. سیر الی ا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ س َ ] (ع مص ) رفتن و رفتار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رفتن . (المصادر زوزنی ) (دهار) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). گردش : عطاردی است زحل سرزبا
سیرلغتنامه دهخداسیر. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ سیرت .عادتها. خصلتها. (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ) : ای نه جمشید و به صدر اندر جمشیدسیرای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال . فرخی .بی فضایل
سیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. رفتن و گردش کردن؛ راه رفتن.۲. گردش.۳. بررسی. سیر الیاللـﻪ: (تصوف) رفتن به سوی خدا به قصد وصول به حق و حقیقت. سیر آفاق و انفس: [مجاز] رفتن و گردش کردن در شهر
سیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیزار، گریزان، متنفر، نفور ≠ راغب ۲. زده، دلزده، وازده ≠ مشتاق، امیدوار ۳. اشباع، خشنود، سیراب، قانع ≠ گرسنه ۴. پررنگ، تند، تیره ≠ کمرنگ ۵. پر، مشبع ۶. ثوم ۷
صیرفیلغتنامه دهخداصیرفی . [ ص َ رَ ] (اِخ ) ابوعلی بن حرب . از متکلمان خوارج و از بنی هلال است . (الفهرست ابن ندیم ص 258).
صیرفیلغتنامه دهخداصیرفی . [ ص َ رَ ](اِخ ) ابن جبرائیل بن میکائیل . او راست : رساله ٔ الجمع و اقسامه و صیغه . (کشف الظنون ذیل کلمه ٔ رساله ).
صیرفیلغتنامه دهخداصیرفی . [ ص َ رَ ] (اِخ ) ابوعلی بن حرب . از متکلمان خوارج و از بنی هلال است . (الفهرست ابن ندیم ص 258).
صیرفیلغتنامه دهخداصیرفی . [ ص َ رَ ](اِخ ) ابن جبرائیل بن میکائیل . او راست : رساله ٔ الجمع و اقسامه و صیغه . (کشف الظنون ذیل کلمه ٔ رساله ).