صوردیکشنری عربی به فارسینمايش دادن (بوسيله نقشه و مانند ان) , نقش کردن , مجسم کردن , رسم کردن , شرح دادن , توضيح دادن , بامثال روشن ساختن , نشان دادن , مصور کردن , اراستن , مزين شدن
صورلغتنامه دهخداصور. (اِخ ) نام پادشاه کشمیر که بهمن دختر او را به زنی گرفت . (مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص 53).
صورلغتنامه دهخداصور. (ع اِ) بوق . (مهذب الاسماء). شاخ حیوان که آنرا مینوازند. (غیاث اللغات ). شاخ که در آن دمند. (منتهی الارب ). نای . ناقور. قرن . شاخ . (منتهی الارب ) : دم صو
صورلغتنامه دهخداصور. [ ص َ ] (ع مص ) بانگ کردن . || کژ کردن و میل دادن یا شکستن چیزی را. (منتهی الارب ). بچسبانیدن [ میل دادن ] . (ترجمان علامه ٔجرجانی ترتیب عادل ) (تاج المصاد
سورفرهنگ نامها(تلفظ: sur) (در گیاهی) درختی همیشه سبز از خانوادهی سرو با برگهای سوزنی ، پوست قرمز و تنهی خمرهای شکل ؛ (اسم مصدر) خوشی و شادمانی ، سُرور. ]این واژه با کلمه
صُّورِفرهنگ واژگان قرآنبوق - شیپور (نفخ صور - دميدن در بوق کنايه است از اعلام مطلبي را که بايد همگي عملي کنند به جمعيت انبوهي چون لشکر ، مثل اينکه همگي در فلان روز و فلان ساعت حاضر خا
صور آهلغتنامه دهخداصور آه . [ رِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از فریاد و نعره و آواز بلند دردناک باشد. (برهان ). نعره و آه بلند دردناک . (فرهنگ رشیدی ).