صوارلغتنامه دهخداصوار. [ ص َوْ وا ] (ع ص ) عصفور صوار؛ گنجشک گویا و جواب ده ، یعنی هرگاه بخوانی او را جواب دهد. (منتهی الارب ). گنجشک که چون بخوانند او را پاسخ دهد. (اقرب الموار
صوارلغتنامه دهخداصوار. [ ص ِ ] (ع اِ) گله ٔ ماده گاوان . صیران . (منتهی الارب ). القطیع من البقر. (اقرب الموارد). رجوع به صُوار شود. || بوی خوش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
صوارلغتنامه دهخداصوار. [ ص َ وارر ] (ع اِ) ج ِ صارَّه .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به صارّه شود.
سوارلغتنامه دهخداسوار. [ س َوْ وا ] (اِخ ) ابن حمدون قیسی مجاری مردی جنگی و آشنا به ادب بود. بسال 276 هَ . ق . در اندلس در ناحیت راجله قیام کرد و گروهی در خاندانهای عرب بگرد او
سوارلغتنامه دهخداسوار. [ س َوْ وا ] (ع ص ) عربده گر و آنکه در سر او شراب زود اثر کند و مست گردد. (آنندراج ) (منتهی الارب ). عربده کننده . (مهذب الاسماء). || سخن که در سر جای گیر
سوارلغتنامه دهخداسوار. [ س ِ ] (ع اِ) یاره و آن زیوری است که به هندی کنگن گویند. ج ، اَسوِرَه . جج ، اساوره . (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ج ، اسوره . دست رنجن . (شرفنامه ٔ). یاره
صوأرلغتنامه دهخداصوأر. [ ص َ ءَ ] (اِخ ) آبی است کلب را بالای کوفه از جانب شام . (معجم البلدان ).- یوم صوأر ؛ از ایام مشهور عرب است و آن آبی است که غالب بن صعصعة پدر فرزدق و س
صوارتکینلغتنامه دهخداصوارتکین . [ ت َ ] (اِ مرکب ) در فرغانه نام آنکه دون مرتبه ٔ اخشید است . (مفاتیح العلوم ). رجوع به اخشید شود.
صوارملغتنامه دهخداصوارم . [ ص َ رِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صارم . (دهار). تیغهای برنده و تیز. (غیاث اللغات ). رجوع به صارم شود.
صوأرلغتنامه دهخداصوأر. [ ص َ ءَ ] (اِخ ) آبی است کلب را بالای کوفه از جانب شام . (معجم البلدان ).- یوم صوأر ؛ از ایام مشهور عرب است و آن آبی است که غالب بن صعصعة پدر فرزدق و س
صوارتکینلغتنامه دهخداصوارتکین . [ ت َ ] (اِ مرکب ) در فرغانه نام آنکه دون مرتبه ٔ اخشید است . (مفاتیح العلوم ). رجوع به اخشید شود.
صوارملغتنامه دهخداصوارم . [ ص َ رِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صارم . (دهار). تیغهای برنده و تیز. (غیاث اللغات ). رجوع به صارم شود.