صنعدیکشنری عربی به فارسیساختن , بوجود اوردن , درست کردن , تصنيف کردن , خلق کردن , باعث شدن , وادار يامجبور کردن , تاسيس کردن , گاييدن , ساختمان , ساخت , سرشت , نظير , شبيه
صنعلغتنامه دهخداصنع. [ص ُ ن ُ ] (ع ص ) رجال صنعالایدی ؛ مردان ماهر در کار و پیشه ٔ خود. (اقرب الموارد). رجوع به مواد قبل شود.
صنعلغتنامه دهخداصنع. [ ص َ ] (ع مص ) کردن و ساختن چیزی را. || نیکو تیمار کردن اسب را. || (اِ) جانورکی یا مرغی است . || (ص ) رجل صنعالیدین ؛ مرد چربدست و باریک کار و ماهر در کار
سناگویش اصفهانی تکیه ای: ---------- طاری: -------- طامه ای: ---------- طرقی: sanâ کشه ای: -------- نطنزی: ----------
ثنافرهنگ مترادف و متضاد۱. تحسین، تمجید، حمد، سپاس، ستایش، مدح، مدیح، مدیحه، منقبت ۲. تحیت، درود ۳. سپاس، شکر ۴. دعا، ذکر ۵. ذکرجمیل، ذکرخیر ≠ قدح، هجا، هجو