صناعةلغتنامه دهخداصناعة. [ ص َن ْ نا ع َ ] (ع اِ) چوبهاست که وقتی بدان آب را بند کنند. (منتهی الارب ).
صناعةلغتنامه دهخداصناعة. [ ص ِ ع َ ] (ع اِ) صناعت . پیشه . (منتهی الارب ). پیشه . کار. (غیاث اللغات ). رجوع به صناعت شود. || صناعت در عرف خاصه علمی است منوط به چگونگی عمل که منظو
صناعةدیکشنری عربی به فارسیسيستم صنعتي , صنعت گرايي , صنعت , صناعت , پيشه و هنر , ابتکار , مجاهدت , ساختن , جعل کردن , توليد کردن , ساخت , مصنوع , توليد
سناعةلغتنامه دهخداسناعة. [ س َ ع َ ] (ع مص ) خوب و نیکو گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیک صورت شدن . (المصادر زوزنی ).
صاعةلغتنامه دهخداصاعة. [ ع َ ] (ع اِ) زمین پست . || جائی که زنان برای پنبه زدن روفته و آماده کرده باشند. (منتهی الارب ).