صنارلغتنامه دهخداصنار. [ ] (اِخ ) ناحیتی است درازای او بیست فرسنگ است میان شکی و تفلیس و همه کافرانند. (حدود العالم ).
صنارلغتنامه دهخداصنار. [ ص َن ْ نا ] (اِ) در تداول عامه ، مخفف صد دینار است و آن سکه ای بود از مس معادل دو شاهی و ده عدد آن یک قران (یک ریال ) و سالها رائج بود. تاریخ انتشار آن
صنارلغتنامه دهخداصنار. [ ص ِ ] (معرب ، اِ) معرب چنار است و آن درختی باشد معروف . (برهان ). چنار. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). دُلب . در اقرب الموارد این لغت را به تشدید نون ضب
سنارلغتنامه دهخداسنار. [ س َ / س ِ ] (اِ) تنک آبی از دریا که تهش نمایان بود و گل داشته باشد تا کشتی در آن بند شود وبایستد و نگذرد و بیم شکستن دهد. (برهان ). موضعی است از بحر که
سنارلغتنامه دهخداسنار. [ س ُ ] (اِ) زن پسر که عروس باشد و بترکی گلن خوانند و بهندی زرگر را گویند. (برهان ) (جهانگیری ).
صنارةلغتنامه دهخداصنارة. [ ص َ رَ ] (ع ص ) مرد بدخو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به صِنارَة شود.
صناردلغتنامه دهخداصنارد. [ رِ ] (اِخ )نام طایفه ٔ ساپارد است به تعبیر تورات . (ایران باستان چ 1 ص 173) (تاریخ کرد ص 73). رجوع به ساپارد شود.
صنارةلغتنامه دهخداصنارة. [ ص َ رَ ] (ع ص ) مرد بدخو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به صِنارَة شود.
صناردلغتنامه دهخداصنارد. [ رِ ] (اِخ )نام طایفه ٔ ساپارد است به تعبیر تورات . (ایران باستان چ 1 ص 173) (تاریخ کرد ص 73). رجوع به ساپارد شود.
صنارةلغتنامه دهخداصنارة. [ ص ِ رَ ] (ع اِ) سر دوک . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). الحدیدة الدقیقة المعقفة التی فی رأس المغزل . (اقرب الموارد). آهن سر دوک . || گوش به لغت یمن .
صنارةلغتنامه دهخداصنارة. [ ص ِن ْ نا رَ ] (ع اِ) پاره ٔ آهن یا مس ملتوی که صیاد آنرا در گلوی صید فروبرد. ج ، صَنانیر. (المنجد). قلاب . قلاب ماهیگیری . || آهنی یا انبر کوچکی که در