صمیملغتنامه دهخداصمیم . [ ص َ] (ع ص ، اِ) استخوان که بدان قوام عضو است . (منتهی الارب ). || اصل چیزی و خالص و خلاصه ٔ آن . یقال : هو فی صمیم قومه ؛ ای فی خالصهم و لبهم . (منتهی
صمیمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده[قدیمی]۱. خالص؛ محض؛ اصل.۲. (اسم) اوج و شدت هر چیز، بهویژه گرما یا سرما. صمیم زمستان: [قدیمی] سرمای سخت وسط زمستان. از صمیم قلب: [مجاز] از ته دل؛ از روی میل، ش
صمیمفرهنگ نامها(تلفظ: samim) (عربی) (در قدیم) صمیمی ؛ اوج و نهایت شدت یا ترقی چیزی ؛ (در نجوم) ویژگی ستارهای که فاصلهاش تا خورشید شانزده دقیقه یا کمتر باشد.
صمیمانهلغتنامه دهخداصمیمانه . [ص َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) (از: صمیم + انه ، پسوند اتصاف ) از روی صمیمیت . از روی دوستی . خالصانه .