صمادلغتنامه دهخداصماد. [ ص ِ ] (ع اِ) ج ِ صَمد. رجوع به صمد شود. || سربند شیشه یا پوست پاره که سر شیشه بدان بندند. (منتهی الارب ). غلاف شیشه . (مهذب الاسماء). || خرقه یا مندیل ک
سمادلغتنامه دهخداسماد. [ س َ ] (ع اِ) سرگین بخاکستر آمیخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خاکستر سرگین آمیخته . (مهذب الاسماء).
ثمادلغتنامه دهخداثماد. [ ث ِ ] (ع اِ) ثَمَد. آب اندک . آب باقی در زمین هموار و سخت یا آبی که در سرما ظاهر گردد و در گرما خشک .
صمادحلغتنامه دهخداصمادح . [ ص ُ دِ ] (اِخ ) التجیبی . از بنی تحبیب و جد خاندان صمادحی است که فرزندان او در مریه ٔ اندلس به هنگام ملوک الطوائف ملکی داشتند. (الاعلام زرکلی ص 435).
صمادحلغتنامه دهخداصمادح . [ ص ُ دِ ] (ع ص ، اِ) خالص از هر چیزی . || روزگرم و سخت . (منتهی الارب ). رجوع به صُمادِحی ّ شود.
صمادحیلغتنامه دهخداصمادحی . [ ص ُ دِ حی ی ] (ع ص ، اِ) خالص از هر چیزی . رجوع بصُمادِح شود. || روز گرم و سخت . رجوع به صُمادِح شود. || شیر بیشه . || راه واضح و پیدا. (منتهی الارب
صمادحلغتنامه دهخداصمادح . [ ص ُ دِ ] (اِخ ) التجیبی . از بنی تحبیب و جد خاندان صمادحی است که فرزندان او در مریه ٔ اندلس به هنگام ملوک الطوائف ملکی داشتند. (الاعلام زرکلی ص 435).
صمادحلغتنامه دهخداصمادح . [ ص ُ دِ ] (ع ص ، اِ) خالص از هر چیزی . || روزگرم و سخت . (منتهی الارب ). رجوع به صُمادِحی ّ شود.
صمادحیلغتنامه دهخداصمادحی . [ ص ُ دِ حی ی ] (ع ص ، اِ) خالص از هر چیزی . رجوع بصُمادِح شود. || روز گرم و سخت . رجوع به صُمادِح شود. || شیر بیشه . || راه واضح و پیدا. (منتهی الارب
معتصملغتنامه دهخدامعتصم . [ م ُ ت َ ص ِ ] (اِخ ) ابن صمادح . رجوع به ابویحیی محمدبن معن بن محمدبن احمد صمادح و اعلام زرکلی ج 3 ص 990 و قاموس الاعلام ترکی شود.