صلکلغتنامه دهخداصلک . [ ص ِ ل َ ] (ع اِ) آنکه اول از پستان گوسپند برآید پیش از فله . (منتهی الارب ).
سلکفرهنگ مترادف و متضاد۱. راه، طریق ۲. حلقه، زمره، گروه ۳. رشته، ریسمان، نخ ۴. رده، صف، قطار ۵. طریقه، روش، شیوه ۶. آبراهه، ناودان
سلکلغتنامه دهخداسلک . [ س َ ] (ع مص ) پاسپر کردن جای را. (منتهی الارب ). || درآوردن دست خود را در جیب . (منتهی الارب ). || درآوردن چیزی در چیزی . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر
سلکلغتنامه دهخداسلک . [ س ِ ] (ع اِ) ج ِ سِلکَة، رشته و رشته ای که بدان دوزند. (منتهی الارب ). رشته را گویند عموماً و به معنی رشته ٔ مروارید و رشته ٔ سوزن باشد خصوصاً. (برهان )
سلکلغتنامه دهخداسلک . [ س ِ / س َ / س ُ ] (اِ) ناودان . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ). ناودان و ناو مجرای کوچک آب . (ناظم الاطباء). || جویی که دارای آن مقدار آب باشد که آسیاب را
لوکلغتنامه دهخدالوک . (ص ) لُک . اَشل . اقطع : ز آسمان هنر درآمدجم بازشد لوک و لنگ دیو رجیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی .در چنین بند لنگ مانده و لوک در چنین سمج کور گشته و کر. مسعودسعد