صلخلغتنامه دهخداصلخ . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) دهی از بخش قشم شهرستان بندرعباس 84هزارگزی باختر قشم سر راه مالرو باسعیدو به قشم . جلگه ای وگرمسیر. دارای 550 تن سکنه . آب آن از چاه و ب
سلخلغتنامه دهخداسلخ . [ س َ ] (ع مص ) پوست برکندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پوست کندن . (غیاث ). پوست بازکردن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 59) (دهار) (المصادرزوزنی )
سلخلغتنامه دهخداسلخ . [ س َ ل َ ] (ع اِ) رشته ای که بر دوک باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || [ س َ ] (ع اِمص ) در اصطلاح شعر این نوع سرقة چنان باشد که معنی و لفظ فراگیرد
سلخلغتنامه دهخداسلخ . [ س ِ ] (ع اِ) پوست مار که می اندازد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پوست مار. (مهذب الاسماء). || در اصطلاح پزشکی هرگاه چیزی گشایندچون داروی سخت تیز یا چی
صلخدلغتنامه دهخداصلخد. [ ص َ خ َ ] (ع ص ) جمل صلخد؛ شترقوی سخت یا تیزخاطر چالاک . ج ، صَلاخِد. (منتهی الارب ).رجوع به لغت ذیل ، صِلخاد، صَلَخدی ̍ و صُلاخِد شود.
صلخدلغتنامه دهخداصلخد. [ ص َ خ َ ] (ع ص ) جمل صلخد؛ شترقوی سخت یا تیزخاطر چالاک . ج ، صَلاخِد. (منتهی الارب ).رجوع به لغت ذیل ، صِلخاد، صَلَخدی ̍ و صُلاخِد شود.