صلحاءلغتنامه دهخداصلحاء. [ ص ُ ل َ ] (ع ص ، اِ) صلحا. ج ِ صلیح ، بمعنی صالح : قاضی مکران را با چند تن از صلحا و اعیان رعیت به درگاه فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242).زیشان بهر ا
صلحاًلغتنامه دهخداصلحاً. [ ص ُ حَن ْ ] (ع ق ) اشغال مکانی را از روی سازش مقابل عنوة. گرفتن چیزی را از کسی به رضامندی بدون جنگ و ستیز. انجام کاری با رضایت خاطر.
صمحاءةلغتنامه دهخداصمحاءة.[ ص ِ ءَ ] (ع ص ، اِ) زمین درشت . (منتهی الارب ). زمین سخت درشت . (مهذب الاسماء). رجوع به کلمه ٔ بالا شود.
صبحاءلغتنامه دهخداصبحاء. [ ص َ ] (ع ص ) تأنیث اصبح . زن فورموی . (منتهی الارب ). زنی که موی سرخ و سپید دارد خلقةً. || (اِخ ) نام اسپی . (منتهی الارب ).
ابویوسفلغتنامه دهخداابویوسف . [ اَ بو س ُ ] (اِخ ) الغسولی . یکی از صلحاء و زهاد معاصر احمدبن حنبل . جنید از سری آرد که ابویوسف غسولی درحدود روم میزیست و با غازیان بغزای روم میشد و
دانیال اکبرلغتنامه دهخدادانیال اکبر. [ ل ِ اَ ب َ ] (اِخ ) همان دانیال پیغمبر است از جمله ٔ صلحاء آل یعقوب . خواندمیر درحبیب السیر از دو دانیال سخن میدارد و می نویسد که پس از دانیال اک
قدسیانلغتنامه دهخداقدسیان . [ ق ُ ] (اِ) ج ِ قدسی . فرشتگان و صلحاء و اولیأاﷲ و روحانیان . (آنندراج ) : صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر میکنند. حا
ابن الاخشیدلغتنامه دهخداابن الاخشید. [ اِنُل ْ اِ ] (اِخ ) ابوبکر احمدبن علی بن معجور الاحشاد.از افاضل معتزله و صلحاء و زُهّاد آنان . وفات او به سال 326 هَ .ق . بود. او راست : کتاب الم
پورنلغتنامه دهخداپورن . [ ن َ ] (اِخ ) و اما نهرنلن بر تامران هنسمارگ سموهک پورن گذرد و ایشان همگی صلحاء و پاکان از شرّند. (ماللهند بیرونی ص 131).