صلتانلغتنامه دهخداصلتان . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) ابن عوسجة، مکنی به ابی الزهراء، وی از بنی سعدبن دارم و صاحب نوادری است . ابن عبد ربه ذکر او را در عقدالفرید آورده است . رجوع به عقدال
صلتانلغتنامه دهخداصلتان . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) ابن فهمی .وی شاعری است منسوب به فهم بن مالک . (منتهی الارب ).
صلتانلغتنامه دهخداصلتان . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) ضبی . شاعری است منسوب به ضبةبن اُدّ. (منتهی الارب ) (تاج العروس ).
صلتانلغتنامه دهخداصلتان . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) عبدی ، نام وی قثم بن خبیئة از عبدالقیس و شاعری مفلق است . از اوست :اذا قلت یوماً لمن قد تری ارونی السری اروک الغنی و سرک ما کان عند ا
سلطانفرهنگ مترادف و متضاد۱. امیر، پادشاه، خدیو، خلیفه، شاه، شهریار، فرمانروا، ملک ۲. سلطه، فرمانروایی، قدرت ۳. سروان، صاحبمنصب ۴. بزرگ، سرور، سرکرده، رئیس
سلطانلغتنامه دهخداسلطان . [ س ُ ] (اِخ ) ابن مرشد، امام مسقط مقتول در 1154 هَ .ق . وی در دوره ٔ نادرشاه افشار از اطاعت ایران سرپیچید و در جنگ با سپاه ایران بفرماندهی کلبعلیخان کو
سلطانلغتنامه دهخداسلطان . [ س ُ ] (اِخ ) اسمش سلطان محمد پسر رئیس بهاءالدین قمی معمایی بوده گویند بجمال باطنی و ظاهری آراسته آخرالامر کلانتر آنجا شده این چند بیت و رباعی از اوست
سلطانلغتنامه دهخداسلطان . [ س ُ ](ع اِ) ملک . (منتهی الارب ). والی . (آنندراج ) (غیاث ).پادشاه . والی . (ناظم الاطباء). فرمان ده . (مهذب الاسماء) : بیکث ، قصبه ٔ چاچ است و شهری ب
صفتانلغتنامه دهخداصفتان . [ ص ِف ْ ف ِ ] (ع ص ) مرد توانا [ ی ] تناوریا مرد با گوشت گرداندام یا مرد توانا [ ی ] درشت خلقت . (منتهی الارب ). رجوع به صِفِت ّ و صِفِتّان شود.
صفتانلغتنامه دهخداصفتان . [ ص ِ ف ِت ْ تا ] (ع ص ) مرد توانا[ ی ] تناور یا مرد با گوشت گرداندام یا مرد توانا [ ی ] درشت خلقت . (منتهی الارب ). رجوع به صِفِت ّ و صفتان شود.
صلبانلغتنامه دهخداصلبان . [ ص ُ ] (اِخ ) دو وادیند در بلاد عامر. نصر گویند آن صلب است وچیز دیگر. و صلب غلبه یافته است . (معجم البلدان ).
اصلاتلغتنامه دهخدااصلات . [ اِ ] (ع ص ) مرد دلاور و کاربُردر نیازمندیها و آماده برای انجام دادن آنها. (از قطر المحیط). اِصلیت . اَصلتی . صَلت . صلتان . مِصْلَت . مصلات . منصلت .
صفتانلغتنامه دهخداصفتان . [ ص ِف ْ ف ِ ] (ع ص ) مرد توانا [ ی ] تناوریا مرد با گوشت گرداندام یا مرد توانا [ ی ] درشت خلقت . (منتهی الارب ). رجوع به صِفِت ّ و صِفِتّان شود.
صفتانلغتنامه دهخداصفتان . [ ص ِ ف ِت ْ تا ] (ع ص ) مرد توانا[ ی ] تناور یا مرد با گوشت گرداندام یا مرد توانا [ ی ] درشت خلقت . (منتهی الارب ). رجوع به صِفِت ّ و صفتان شود.
صلبانلغتنامه دهخداصلبان . [ ص ُ ] (اِخ ) دو وادیند در بلاد عامر. نصر گویند آن صلب است وچیز دیگر. و صلب غلبه یافته است . (معجم البلدان ).