صفیریلغتنامه دهخداصفیری . [ ص َ ] (اِخ ) ابن مولانا دیلمی یکی از شعرای ایران و از اهالی قزوین است . از اوست :ز پیام من جوابی نشنیده قاصد امادهدم به این تسلی که ندیده ام هنوزش .(ق
صفیریلغتنامه دهخداصفیری . [ ص َ ] (اِخ )جونپوری . از شعرای هندوستان و از مردم جونپور است . آذر بیگدلی از تقی اوحدی آرد: وی با عدم رجولیت کدخدا شده و از طعنه ٔ مردم زن و خود را کا
صفاریةلغتنامه دهخداصفاریة. [ ص ُ ری ی َ ] (ع اِ) مرغی است از انواع عصافیر، یا همان صافر است . (منتهی الارب ). تُبُشِّر. (منتهی الارب ). اصقع. (منتهی الارب ). بنجشک زرد. (مهذب الاس
ستستهلغتنامه دهخداستسته . [ س ُ ت ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) صفیری که کشتی گیران در وقت زشت کردن حریف کشند و این محاوره است . (آنندراج ). صفیری که پهلوانان هنگام غالب شدن بر حریف برمیکشن
صفیر زدنلغتنامه دهخداصفیر زدن . [ ص َ زَ دَ ] (مص مرکب ) شخولیدن . سوت زدن . سوت کشیدن . مکاء : چون صفیری بزند کبک دری در هزمان بزند لقلق بر کنگره بر ناقوسی . منوچهری .اسبی که صفیرش
کبک دریلغتنامه دهخداکبک دری . [ ک َ ک ِ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کبکی که در دره و کوه می باشد و از کبکهای معمولی دو برابر بزرگتر است و آن خاکستری رنگ است و مخطط به خطوط سفید بس
لقلقلغتنامه دهخدالقلق . [ ل َ ل َ ] (معرب ، اِ) معرّب از فارسی لک لک . ج ، لقالق . لقلاق (و هو افصح ). (منتهی الارب ). طائری است مار و ماهی راشکار کند. (غیاث ). حاجی حاجی . حاجی