صفریلغتنامه دهخداصفری . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) تیره ای از شعبه ٔ جباره ٔ ایل عرب از ایلات خمسه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 87).
صفریلغتنامه دهخداصفری . [ ص َ ف َ ری ی ] (ع اِ) اول ازمنه . (منتهی الارب ). اول الازمنة و تکون شهراً. (قطر المحیط). || بچه ٔ گوسپندان که در طلوع سهیل زاده باشد، سپس قیظی . (منته
سفریلغتنامه دهخداسفری . [ س َ ف َ ] (ص نسبی ) سفرکننده . مسافر : منزل تست جهان ای سفری جان عزیزسفرت سوی سرائیست که آن جای بقاست . ناصرخسرو.مرد سفری ز لطف رایش چون سایه فتاد زیر
سفریفرهنگ انتشارات معین(سَ فَ) [ ع - فا. ] (ص نسب .) 1 - لوازم سفر. 2 - مسافر. 3 - شاعرانی که در لشکر - کشی ها پادشاه را همراهی می کردند.
صفریتلغتنامه دهخداصفریت . [ ص ِ ] (ع ص ) مرد محتاج بسیار عیال تهی دست . تاء زاید است . (منتهی الارب ). الصفریت الفقیر و التاء زایدة. (قطر المحیط). ج ، صفاریت . درویش . (مهذب الاس
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص َ ف َ ری ی َ ] (ع اِ) گیاهی است که در اول خریف برآید یا آن ایام . || برآمد گرما و درآمد سرما. || اول ازمنه و آن یک ماه باشد. || بچه ٔ گوسفندان در طلو
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص ُ ری ی َ ] (اِخ ) اصحاب زیادبن اصفر، یکی از پانزده فرقه ٔ خوارج . (بیان الادیان چ مرحوم اقبال ص 49). آنان را بدان جهت صفریه خواندند که رخسارشان زرد ب
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص ُ ف ِ ری ی َ ](ع اِ) خرمائی است یمانی که در حالت بسریت آن را خشک کرده و بجای شکر در سویق اندازند. (منتهی الارب ).
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص َ ف َ ری ی َ ] (ع اِ) گیاهی است که در اول خریف برآید یا آن ایام . || برآمد گرما و درآمد سرما. || اول ازمنه و آن یک ماه باشد. || بچه ٔ گوسفندان در طلو
صفریتلغتنامه دهخداصفریت . [ ص ِ ] (ع ص ) مرد محتاج بسیار عیال تهی دست . تاء زاید است . (منتهی الارب ). الصفریت الفقیر و التاء زایدة. (قطر المحیط). ج ، صفاریت . درویش . (مهذب الاس
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص ُ ری ی َ ] (اِخ ) اصحاب زیادبن اصفر، یکی از پانزده فرقه ٔ خوارج . (بیان الادیان چ مرحوم اقبال ص 49). آنان را بدان جهت صفریه خواندند که رخسارشان زرد ب
صفریةلغتنامه دهخداصفریة. [ ص ُ ف ِ ری ی َ ](ع اِ) خرمائی است یمانی که در حالت بسریت آن را خشک کرده و بجای شکر در سویق اندازند. (منتهی الارب ).
عیسیلغتنامه دهخداعیسی . [ سا ] (اِخ ) ابن جریر صفری . از امرای صفریه در سجلماسه بود و بسال 155 هَ . ق . به دست برخی از یاران خود کشته شد. (از الاعلام زرکلی از ابن اثیر ج 6 ص 3).