صعللغتنامه دهخداصعل . [ ص َ / ص َ ع ِ ] (ع ص ) خرد و باریک سر و گردن از مردم و خرمابن و شترمرغ . || خر پشم ریخته . || دراز از هر چیزی . (منتهی الارب ).
ثعللغتنامه دهخداثعل . [ ث ُ / ث َ ع َ / ث َ ] (ع ص ، اِ) دندان افزونی پس دندانها یا کج و راست برآمدگی دندان . || دندان زائد و پستان افزونی از ستور. ج ، ثعول .
ثعللغتنامه دهخداثعل . [ ث ُ ع َ ](اِخ ) موضعی است به نجد. ابن درید گوید به این معنی با ضم ثاء و عین است اما با سکون عین آبی است از بنی قواله نزدیک سجابه ٔ نجد در دیار کلاب . و
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) ملک بهاءالدین . وی یکی از ملوک خراسان است که ایلی مغول پذیرفته بود و جنتمور او را بخدمت اگتای قاآن فرستاد. (تاریخ مغول ص 166). و رجوع به
صعلاءلغتنامه دهخداصعلاء. [ ص َ ] (ع ص ) باریک سر و گردن از مردم و خرمابن و شترمرغ . || خر ماده ٔ پشم ریخته . (منتهی الارب ).
صعلکةلغتنامه دهخداصعلکة. [ ص َ ل َ ک َ ] (ع مص ) درویش کردن کسی را. || سر ساختن برای اشکنه و برآوردن سر آن را. (منتهی الارب ): صعلک الثریدة؛ جعل لها رأساً و رفع رأسها. (اقرب ال
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) (دز...) قلعه ای است بر جانب شمال اسفراین . (نزهة القلوب ص 149، 390).
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) ابوجعفر. چون احمدبن اسماعیل به سال 29 به ری شد و آن ناحیت صافی کرد وی را به ری خلیفت خویش کرد و خود به هرات شد. (احوال و اشعار رودکی تأل
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) ملک بهاءالدین . وی یکی از ملوک خراسان است که ایلی مغول پذیرفته بود و جنتمور او را بخدمت اگتای قاآن فرستاد. (تاریخ مغول ص 166). و رجوع به
صعلاءلغتنامه دهخداصعلاء. [ ص َ ] (ع ص ) باریک سر و گردن از مردم و خرمابن و شترمرغ . || خر ماده ٔ پشم ریخته . (منتهی الارب ).
صعلکةلغتنامه دهخداصعلکة. [ ص َ ل َ ک َ ] (ع مص ) درویش کردن کسی را. || سر ساختن برای اشکنه و برآوردن سر آن را. (منتهی الارب ): صعلک الثریدة؛ جعل لها رأساً و رفع رأسها. (اقرب ال
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) (دز...) قلعه ای است بر جانب شمال اسفراین . (نزهة القلوب ص 149، 390).
صعلوکلغتنامه دهخداصعلوک . [ ص ُ ] (اِخ ) ابوجعفر. چون احمدبن اسماعیل به سال 29 به ری شد و آن ناحیت صافی کرد وی را به ری خلیفت خویش کرد و خود به هرات شد. (احوال و اشعار رودکی تأل