صرولغتنامه دهخداصرو. [ ص َرْوْ ] (اِ) به معنی شوکران است و آن بیخی باشد که از یزد وتفت آورند و بعضی گویند دورس است و آن گیاهی باشد که هر که بیخ آن را بخورد جنون بهم رساند. (بره
سرولغتنامه دهخداسرو. [ س َرْوْ ] (اِخ ) نام یکی از پادشاهان یمن است که دختر به یکی از فرزندان فریدون داده بود. (برهان ). نام پادشاه یمن که پدرزن پسران فریدون بود. (رشیدی ) : خر
سرولغتنامه دهخداسرو. [ س َرْوْ ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن . || سخی شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مهتر گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مهتر شدن . (تاج المصادر بیه
سرولغتنامه دهخداسرو. [ س ِ رُو ] (اِخ ) دهی از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه . دارای مرکز مرزبانی سه کیلومتری مرز ایران و روسیه . دارای 184 تن سکنه .آب آن از رود باژر
سرولغتنامه دهخداسرو. [ س ُ ] (اِ) اوستا «سرو» (شاخ جانور). هرن گوید: در اوستا «سروا» (چنگال ، شاخ )، پهلوی «سروب »، «سروو» ، بلوچی «سرونب ، سوروم » (سم )، «سرون » که «سروبن » ن
صرودلغتنامه دهخداصرود. [ ص َ ] (معرب ، اِ) سردسیر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : صرمایش نه سرمای صرود که زمهریرآن تگرگ از دماغ ریزد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 9).
صرواتلغتنامه دهخداصروات . [ ص َ رَ ](اِخ ) گویا ج ِ صروة است که به واحد برگشته است و آن قریه ها است از سواد حله ٔ مزیدیة. (معجم البلدان ).
صرواحلغتنامه دهخداصرواح . [ ص ِ ] (اِخ ) حصاری است در یمن در نزدیکی مأرب . گویند از بناهای سلیمان بن داود است . ابن درید در امالی خویش از شاعری آورده است : حل ّ صرواح فابتنی فی
صرودلغتنامه دهخداصرود. [ ص َ ] (معرب ، اِ) سردسیر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : صرمایش نه سرمای صرود که زمهریرآن تگرگ از دماغ ریزد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 9).
صرواتلغتنامه دهخداصروات . [ ص َ رَ ](اِخ ) گویا ج ِ صروة است که به واحد برگشته است و آن قریه ها است از سواد حله ٔ مزیدیة. (معجم البلدان ).
صرواحلغتنامه دهخداصرواح . [ ص ِ ] (اِخ ) حصاری است در یمن در نزدیکی مأرب . گویند از بناهای سلیمان بن داود است . ابن درید در امالی خویش از شاعری آورده است : حل ّ صرواح فابتنی فی