25 فرهنگ

5009 مدخل


صرف

serf

۱. خالص.
۲. (اسم) [مجاز] شراب خالص: ◻︎ بیا ساقی آن صرف بیجاده‌رنگ / به من ده که پایم درآمد به سنگ (نظامی۵: ۸۷۰).

گردانش، به کارگیر

بیآمیغ، بیغش، خالص، محض، ناب ≠ غیرخالص

arrant, change, conjugation, crashing, expenditure, investment, mere, very, outlay, pure, sheer, simple, stark, straight, supreme, total, unmitigated, utter