صرافیلغتنامه دهخداصرافی . [ ص َ رْ را ] (حامص ) کار صراف . شغل صراف : اما صرافی بهتراز کناسی . و شرط نیست که هر که ... درماند کناسی کندو از صرافی دست بدارد. (کیمیای سعادت ). || (
بانکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (بانکداری) بنگاه صرافی شخصی یا دولتی که مردم پولهای خود را در آنجا امانت میگذارند و یا از آن وام میگیرند.۲. از بازیهای ورق.۳. پولی که در بازی بانک در وسط
میدیلغتنامه دهخدامیدی . [ م َ ] (ص نسبی ، اِ) (اصطلاح صرافی ) مؤیدیه . سکه ٔ درهمی که ملک مؤید شیخ عز نصره به سال 818 هَ . ق . آن را در قاهره زد و میان مردم رایج گشت . و آن را
لطفعلیلغتنامه دهخدالطفعلی . [ ل ُ ع َ ] (اِخ ) شاعر. در طهران به کسب صرافی مشغول بود و این مطلع از او ملاحظه شد، بد نگفته است :آه کز دیدن او گریه برآورد مراآخر این گریه بلائی به س
لطفیلغتنامه دهخدالطفی . [ ل ُ ] (اِخ ) شاعر طهرانی . پدر و جد وی به صرافی شهرت داشته اند. این بیت او راست :آه کز دیدن او گریه برآوردمراآخر این گریه بلائی به سر آورد مرا.(قاموس ا