صرافتلغتنامه دهخداصرافت . [ ص َ ف َ ] (ع مص ) سره کردن . (غیاث ). خالص کردن . (غیاث ). معاوضه و مبادله ٔ هر چیز. (ناظم الاطباء). || خالص بودن . (غیاث ). || (اِمص ) در تداول فارسی
بهفرهنگ انتشارات معینصرافت کاری افتادن (بِ. صِ فَ تِ اُ دَ) [ فا - ع . ] (مص ل .) به انجام کاری وسوسه شدن .
اندیشهفرهنگ مترادف و متضاد۱. پندار، تامل، تفکر، خیال، رای، سگال، ضمیر، فکر ۲. سودا ۳. احتیاط، صرافت، محابا، ملاحظه ۴. قصد، نیت ۵. اضطراب، بیم، پروا، ترس
فکرفرهنگ مترادف و متضاد۱. اندیشه، پندار، تامل، تعقل، تفکر، سگالش ۲. خاطره، خاطر، یاد ۳. نظریه ۴. انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم ۵. رای، عقیده، قصد، نیت ۶. کله، مغز ۷. صرافت