صباحلغتنامه دهخداصباح . [ ] (اِخ ) ابن مثنی . وی از کتاب عمربن عبدالعزیز اموی است . جهشیاری از عبداﷲبن صالح کاتب آرد که نامه ای از عمربن عبدالعزیز به عیاض بن عبداﷲ دیدم که پایان
صباحلغتنامه دهخداصباح . [ ] (اِخ )ابن عاصم . وی از انس بن مالک و از او حجاج بن یوسف روایت کند. رجوع به ذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 346 شود.
صباحلغتنامه دهخداصباح . [ ص َ ] (اِخ ) (دعاء...) نام دعائی است منسوب به امیرالمؤمنین علی (ع ) که در نزدشیعه خواندن آن در هر بامداد فضیلت دارد. آغاز آن : اللهم یا من دلع لسان ال
سباحلغتنامه دهخداسباح . [ س َ ] (اِخ ) زمینی است در نزدیکی معدن بنی سلیم . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
سباحلغتنامه دهخداسباح . [ س َب ْ با ] (ع ص ) شناور. (غیاث ) (آنندراج ). ج ، سباحون . (مهذب الاسماء). شناگر : میرود سباح ساکن چون عُمُداعجمی زد دست و پا و غرق شد. (مثنوی ).چون نئ
سبعهلغتنامه دهخداسبعه . [ س َع َ ] (اِخ ) (بلوک ...) ناحیه ٔ وسیعی است از گرمسیرات فارس میانه ٔ جنوب و مغرب شیراز افتاده ، درازی آن ازقریه ٔ پدمی از ناحیه ٔ فرگ تا رضوان ناحیه ٔ
صبعهلغتنامه دهخداصبعه . [ ] (اِخ ) پاره ٔ شهری است از پنج پاره شهرکه بلاد قوم لوط بوده است . (نزهةالقلوب ج 3 ص 271).
صباح کردنلغتنامه دهخداصباح کردن . [ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) روز به خیر گفتن . تهنیت بامداد ادا کردن : آن شخص می آمد به رسم عرب روی خویش بربسته و سلاح تمام پوشیده واو را صباح کرد. (اس
صباح کندیلغتنامه دهخداصباح کندی . [ ص َ ح ِ ک ِ ] (اِخ ) وی یکی از گوهریان مشهور و معاصر رشید است . رشید وی را نزد صاحب سراندیب روانه کرد تا گوهرهای آن ناحیت بخرد، ملک وی را گرامی دا
صباح و مسالغتنامه دهخداصباح و مسا. [ ص َ ح ُ م َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ، ق مرکب ) بامداد و شبانگاه . صبح و عصر : هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مساشمع محفل دگری .حافظ.
صباح کردنلغتنامه دهخداصباح کردن . [ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) روز به خیر گفتن . تهنیت بامداد ادا کردن : آن شخص می آمد به رسم عرب روی خویش بربسته و سلاح تمام پوشیده واو را صباح کرد. (اس