صافی فشاریfilter pressواژههای مصوب فرهنگستاندستگاهی متشکل از چند قاب صافی که سیال با فشار از آنها میگذرد و صاف میشود
صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِ) ظرفی که بدان مایعی را تصفیه کنند. پارچه ای که با آن تفاله ٔچیزها گیرند. آلت تصفیه . مصفاة. پالونه . راووق . مِبزل . صافی که در داروسازی جالینوسی از
صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِخ ) (مولانا...) وی از شیخ زادگان کوه صاف است و در نظم تتبع خواجه علیه الرحمة میکرد. این مطلع از اوست :ساقیا سرخوشم و باده ٔ صافم داری گر کنم سرخوشی آن
صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِخ ) (میر...) شاعری است . و صاحب صبح گلشن گوید: میر صافی به می سخنوری مست بود. از وطن به خراسان رسید و در آنجا اقامت گزید و در فترت ازبکان ندای ارجعی ش
قاب صافیfilter leafواژههای مصوب فرهنگستانهریک از قابها یا چهارچوبهای نگهدارندۀ پارچۀ صافی در صافی فشاری
صافی خلأvacuum filterواژههای مصوب فرهنگستاننوعی صافی که مخلوط جامدـ مایعی به سمت پرفشار آن خورانده میشود و براثر خلأ یا فشار کم در سمت دیگر، مایع از صافی عبور میکند و لایهای از جامد بر روی صافی باقی م
فشردنلغتنامه دهخدافشردن . [ ف َ / ف ِ ش ُ دَ ] (مص ) فشار دادن . فشاردن . افشردن . به زور در چیزی جای دادن . چپاندن : ز آتش بپردخت و خوردن گرفت به چنگ استخوانش فشردن گرفت . فردوس
بارومترلغتنامه دهخدابارومتر. [ م ِ ] (اِ مرکب ) میزان الهوا. آلتی است که برای اندازه گیری فشارهای جوی و نیز برای تعیین اندازه ٔ ارتفاع کوه ها بکار میرود. اسبابی است که برای نخستین
اندرابلغتنامه دهخدااندراب . [ اَ دَ ] (اِخ ) شهرکی است اندر میان کوههاست . جایی بسیارغله و کشت و برز و او را دو رود است و سیمهایی که از معدن پنجهیر و جاریانه افتد اینجا آن را درم