صاحب سخنلغتنامه دهخداصاحب سخن . [ ح ِ س ُ خ َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) سخن ور. ناطق . گوینده .- امثال : مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد .رجوع به امثال و حکم شود.
صاحبخبرفرهنگ مترادف و متضاد۱. آگاه، مخبر، مطلع ۲. خبرگزار، خبرنگار، منهی ۳. حاجب، معرف ۴. ایلچی، پیک، رسول، سفیر
غیلان السمرقندیلغتنامه دهخداغیلان السمرقندی . [ غ َ نُس ْ س َ م َ ق َ ] (اِخ ) یکی از کبار مشایخ که در معارف صاحب سخن بود و با جنید صحبت داشت واز او طریقت گرفته بود. از سخنان اوست : عارف ا
اهل زنخلغتنامه دهخدااهل زنخ . [ اَ ل ِ زَ ن َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب )پرچانه . پرگو. صاحب [ سخن ] بیهوده و لاف . || زن . (شرح قران السعدین از آنندراج ) : کرده زنخ شان ز محاسن کنا
موالیلغتنامه دهخداموالی . [ م َ ] (اِخ ) کشمیری ، مرتضی قلیخان ، از شعرای قرن دوازدهم و از ستایشگران پادشاهان تیموری هند بود. بیت زیر مقطع یکی از اشعار اوست :تا موالی شد مرید علو
کهن ساللغتنامه دهخداکهن سال . [ ک ُ هََ / هَُ ] (ص مرکب ) معمر و آنکه دارای عمر بسیار باشد. (ناظم الاطباء). پیر و سالخورده . مقابل خردسال . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وآن کعب