شیفته شدنلغتنامه دهخداشیفته شدن . [ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ](مص مرکب ) عاشق شدن . مفتون شدن . اعزام . (یادداشت مؤلف ). تولیه . (المصادر زوزنی ). کلف . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). استهامه
شیفتهفرهنگ مترادف و متضادحیران، خاطرخواه، دلباخته، دلداده، شیدا، عاشق، مجذوب، مجنون، مفتون، واله، وامق
شیفتهلغتنامه دهخداشیفته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) عاشق . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا) (غیاث ). عاشق . مفتون . دلباخته . مغرم . مجذوب . مستهام . شیدا. مهربان . (یادداشت مؤ
شیفتهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال یفته، مشتاق، مجذوب، هواخواه، متعصب، غیور، معتاد، فدایی، مخلص، آدم خودرأی پشتیبان، خوشسلیقه، صاحبنظر
عاشق شدنلغتنامه دهخداعاشق شدن . [ ش ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )شیفته شدن . دوستی شدید به کسی یا چیزی : خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشودمگرش هیچ نباشدکه خریدار تو نیست . سعدی .عشق ورز
واله شدنلغتنامه دهخداواله شدن . [ ل ِه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) شیفته شدن : فاعل آن سرخ و زرد کیست چه گوئی ای شده بر قول خویش واله و مفتون . ناصرخسرو.گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شو
شیفته گشتنلغتنامه دهخداشیفته گشتن . [ ت َ / ت ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) شیفته گردیدن . شیفته شدن . عاشق گشتن . دل دادن . (یادداشت مؤلف ): هیم ، هیمان ؛ شیفته گشتن به عشق . (دهار) : نوبه
دیوانه شدنلغتنامه دهخدادیوانه شدن . [دی ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) جنة. جنون . مس . از خرد دور گشتن . عقل از کف دادن . مجنون شدن : دیوانه شده ست مردم اندر دین آن زین سو باز و این ا