شیشعانلغتنامه دهخداشیشعان . [ شی ش َ ] (ع اِ) یا دار شیشعان . قندول . عراثا. عودالبرق . (گااوبا). درختچه ای است که در کنار رود کرج و نیز در کرمان و خراسان موجود است و گل آن به نام
شعشعانلغتنامه دهخداشعشعان .[ ش َ ش َ ] (ع ص ) دراز و نیکوخلقت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). نیکو. (مهذب الاسماء). و رجوع به شعشاع و شعشع و شعشعانی
شعشعاناتلغتنامه دهخداشعشعانات . [ ش َ ش َ ] (ع ص ، اِ) ج ِشَعْشَعانة. (ناظم الاطباء). رجوع به شعشعانة شود.
شعشعانةلغتنامه دهخداشعشعانة.[ ش َ ش َ ن َ ] (ع ص ) ماده شتر دراز نیکوخلقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
شعشعانیلغتنامه دهخداشعشعانی . [ ش َ ش َ نی ی ] (ع ص ) مرد دراز نیکوخلقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دراز. (از اقرب الموارد). و رجوع به شعشعان شود. || تابنده . (فرهن
عودالبرقلغتنامه دهخداعودالبرق . [ دُل ْ ب َ ] (ع اِ مرکب ) درختچه ٔ دارشیشعان ، و شیشعان است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از مخزن الادویة) (از فرهنگ فارسی معین ). و گویند چون برق افتد
جولقلغتنامه دهخداجولق . [ ج َ / جُو ل َ ] (اِ) درختی است خاردار غیر دار شیسعان . (منتهی الارب ). دار شیشعان . (فرهنگ فارسی معین ).
قندوللغتنامه دهخداقندول . [ ق َ] (معرب ، اِ) درختی است در شام و به فارسی دار شیشعان است . شکوفه ٔ او را روغنی است غریب الافعال . (منتهی الارب ). درختی است خاردار که آن را دار شیش
شعشعانلغتنامه دهخداشعشعان .[ ش َ ش َ ] (ع ص ) دراز و نیکوخلقت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). نیکو. (مهذب الاسماء). و رجوع به شعشاع و شعشع و شعشعانی
شعشعاناتلغتنامه دهخداشعشعانات . [ ش َ ش َ ] (ع ص ، اِ) ج ِشَعْشَعانة. (ناظم الاطباء). رجوع به شعشعانة شود.