شیرناکلغتنامه دهخداشیرناک . (ص مرکب ) پر از شیر و شیردار. (ناظم الاطباء). مملو از لبن . پرشیر: گاوی شیرناک . اشتری شیرناک . ستور شیرناک . (یادداشت مؤلف ). خبر، نعوس ؛ ماده شتر شی
شیرناکلغتنامه دهخداشیرناک . (ص مرکب ) جایی که درآن شیر (اسد) فراوان باشد. (ناظم الاطباء): ارض مأسدة؛ زمین شیرناک . (صراح اللغة). زمینی که شیر بیشه در آن فراوان باشد. مأسدة. (یاد
شترناکلغتنامه دهخداشترناک . [ ش ُ ت ُ ] (ص مرکب ) زمین بسیارشتر. که شتر بسیار دارد. مأبلة؛ زمین شترناک . زمین پرشتر. (یادداشت مؤلف ).
شورناکلغتنامه دهخداشورناک . (ص مرکب ) شوره زار. شوره بوم : ارض سبخة؛ زمین شورناک . (یادداشت مؤلف ). اسباخ ؛ شورناک گردیدن زمین . (منتهی الارب ).
شیرجاکلالغتنامه دهخداشیرجاکلا. [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از بخش سوادکوه شهرستان شاهی . سکنه ٔ آن 110 تن . آب آن از رودخانه ٔ تالار. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
ترجلغتنامه دهخداترج .[ ت َ ] (اِخ ) بیشه ای است شیرناک در یمن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مأسدة. (از اقرب الموارد). یقال فی المثل : هو اجراء من الماشی بترج . (اقرب الموار
بیشلغتنامه دهخدابیش . (اِخ ) وادی است شیرناک در راه یمامه . بیشة و بِئْشة مثله . (منتهی الارب ). از نواحی یمن است و دره ای است که در آن شهری بنا گردیده که آن را ابوتراب میگفتند
عثرلغتنامه دهخداعثر. [ع َث ْ ث َ ] (اِخ ) بیشه ای است شیرناک یا موضعی است . (منتهی الارب ). ابوبکر همدانی گوید: عثر شهری است به یمن میان آن و مکه ده روز راه است . (معجم البلدان
لحظةلغتنامه دهخدالحظة. [ ل َ ظَ ] (اِخ ) جایی است شیرناک به تهامه و منه یقال : اسد لحظة کما یقال اسدالشری . (منتهی الارب ).