شیراوژنلغتنامه دهخداشیراوژن . [ اَ / اُو ژَ ] (نف مرکب ) شیرافگن . (صحاح الفرس ). شیرافکن . آنکه با شیر بیاویزد. شیرکش . شیرزن . در شیراوژن ، اوژن را بر وزن و معنی افکن نوشته اند و
شیراوژنلغتنامه دهخداشیراوژن . [ اَ ژَ ] (اِخ ) لقب جد بختیاربن شاه فیروز به نوشته ٔ تاریخ سیستان از اعقاب رستم فرخزاد و رستم زال بود. صاحب تاریخ سیستان در معرفی بختیار... گوید: بخت
شیراوژنفرهنگ نامها(تلفظ: širo(w)žan) (در قدیم) شیر افکن ، شکار کننده و افکنده شیر و (به مجاز) بسیار شجاع و قدرتمند .
شیراوزنلغتنامه دهخداشیراوزن . [ اَ / اُو زَ ] (نف مرکب ) شیراوژن . شجاع و دلیر و مردانه و باجرأت و پرزور. (ناظم الاطباء). رجوع به شیراوژن و شیرافکن شود.
شیراوندلغتنامه دهخداشیراوند. [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سُلگی شهرستان نهاوند. سکنه ٔ آن 360 تن . آب آن از چاه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
شیراوندواژهنامه آزادشیر کوه های دماوند (لری) نام خانوادگی در لرستان؛ کسی که شیر را می بندد و به زانو درمی آورد. در اصل «شیربند» بوده و در گذر زمان، به شیراوند تبدیل شده است.
شیراوزنلغتنامه دهخداشیراوزن . [ اَ / اُو زَ ] (نف مرکب ) شیراوژن . شجاع و دلیر و مردانه و باجرأت و پرزور. (ناظم الاطباء). رجوع به شیراوژن و شیرافکن شود.
گردآفرینلغتنامه دهخداگردآفرین . [ گ ُ ف َ ] (اِخ ) همان گردآفرید است : بختیاربن شاه فیروزبن بزفری بن شیراوژن بن فرخ به بن ماه خدای بن فیروزبن گردآفرین بن پهلوان .... (تاریخ سیستان ص
شیرافکنلغتنامه دهخداشیرافکن . [ اَ ک َ ] (نف مرکب ) شیرافگن . شیراوژن .آنکه شیر را بر زمین افکند و از پای درآورد. (یادداشت مؤلف ). کسی که شیر را هلاک می سازد و بر زمین می افکند. |
هزبرافکنلغتنامه دهخداهزبرافکن . [ هَِ زَ اَ ک َ ] (نف مرکب ) شیرافکن . شیراوژن . شیرکش . شجاع . دلیر : دریغ آن هزبرافکن گردگیردلیر و جوان و سوار و هژیر. فردوسی .بهومان سپرد آن زمان