شیرافکنلغتنامه دهخداشیرافکن . [ اَ ک َ ] (نف مرکب ) شیرافگن . شیراوژن .آنکه شیر را بر زمین افکند و از پای درآورد. (یادداشت مؤلف ). کسی که شیر را هلاک می سازد و بر زمین می افکند. |
شیرافکنیلغتنامه دهخداشیرافکنی . [ اَ ک َ ] (حامص مرکب ) صفت و حالت شیرافکن . بر زمین افکندن شیر. غالب آمدن بر شیر. || کنایه است از شجاعت و دلیری و بیباکی و دلاوری . (یادداشت مؤلف )
شورافکنلغتنامه دهخداشورافکن . [ اَ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه شور افکند. که شور برانگیزد.که آشوب و غوغا بپا کند. رجوع به شور افکندن شود.
شورافکنیلغتنامه دهخداشورافکنی . [ اَ ک َ ] (حامص مرکب ) عمل شورافکن : برآرم سگان را ز شورافکنی که با شیر بازی است گورافکنی .نظامی .
شیرافکنیلغتنامه دهخداشیرافکنی . [ اَ ک َ ] (حامص مرکب ) صفت و حالت شیرافکن . بر زمین افکندن شیر. غالب آمدن بر شیر. || کنایه است از شجاعت و دلیری و بیباکی و دلاوری . (یادداشت مؤلف )
شیراندازلغتنامه دهخداشیرانداز. [ اَ ] (نف مرکب ) شیرافکن . آنکه شیر را بر زمین اندازد. || کنایه از مردم دلیر و بهادر و شجاع است . (از برهان ).
هزبرافکنلغتنامه دهخداهزبرافکن . [ هَِ زَ اَ ک َ ] (نف مرکب ) شیرافکن . شیراوژن . شیرکش . شجاع . دلیر : دریغ آن هزبرافکن گردگیردلیر و جوان و سوار و هژیر. فردوسی .بهومان سپرد آن زمان
هزبراندازلغتنامه دهخداهزبرانداز. [ هَِ زَ اَ دا ] (نف مرکب ) شیرافکن . (آنندراج ). شجاع . دلیر : چو جعد شاهد دولت به دست عزت داشت رکاب شاه پلنگ افکن هزبرانداز. عرفی .رجوع به هزبر شود