شیداسبلغتنامه دهخداشیداسب . [ اَ ] (اِخ ) شیداسپ . رجوع به شیداسپ شود. نام پسر کی گشتاسب است برطبق روایت شاهنامه . توضیح اینکه در شاهنامه از چندین پسر کی گشتاسب که در جنگ تورانیان
شیدآبادلغتنامه دهخداشیدآباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان جلگه ٔ شهرستان گلپایگان است و 352 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
شیدابلغتنامه دهخداشیداب . (اِخ ) نام حکیمی بود،و او خاک را اله میداند چنانکه دیگران آتش را. (برهان ). از برساخته های فرقه ٔ آذرکیوان . شیداب پزشکی بودروانشناس از ایران و منظور نظ
شیدابندلغتنامه دهخداشیدابند. [ ش َ / ش ِ ب َ ] (نف مرکب ) بندکننده ٔ شیدا. دیوانه بند : چون بدین گفته رفت روزی چندشیده را خواند شاه شیدابند.نظامی .
اثرطلغتنامه دهخدااثرط. [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن شم (و شهم نیز گویند) ابن طورک بن شیداسب بن ثور بن جمشید. رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص 25 شود.
شیدسپلغتنامه دهخداشیدسپ . [ دَ ] (اِخ ) صورت مخفف شیداسپ . شیداسب . نام پسر گشتاسب . (ولف ) (ناظم الاطباء) : اَبَر کین شیدسپ فرزند شاه چو رستم بیامد میان سپاه . فردوسی .رجوع به ش
شیداسپلغتنامه دهخداشیداسپ . [ اَ ] (اِخ ) نام وزیر کیومرث شاه . (لغات ولف ). وزیر طهمورث . (فرهنگ ایران باستان ص 228). شیداسب . نام وزیر طهمورث . (ناظم الاطباء) : خنیده بهر جای و
تورلغتنامه دهخداتور. (اِخ ) ...فرزند جمشید از دختر گورنگ پادشاه کابل . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). پسر جمشید جم است که در سیستان از دختر گورنگ شاه بهم رسید و او جد بزرگ زال و رستم
گام زدنلغتنامه دهخداگام زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) رفتن . شدن . قدم زدن . راه پیمودن . قطع و طی طریق کردن . بریدن راه : طعن ؛ گام زدن اسب و نیکو رفتن آن چون عنان را بکشی . (منتهی ا