شیحلغتنامه دهخداشیح . (ع اِ) درمنه را گویند و بهترین آن ترکی است . (برهان ). گیاهی است ، بفارسی درمنه گویند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گیاهی است خوشبو که انواع مختلفی دارد
شیحلغتنامه دهخداشیح . (ع ص ) مرد جد در کارها. || مرد برحذر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، شیاح . || (اِ) نوعی از چادرهای یمن . (منتهی الارب ). برد یمانی . (از اقرب المو
شیحلغتنامه دهخداشیح . [ ش َ ] (ع مص ) جد کردن در حاجت خود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || احتراز کردن : شاح الرجل علی حاجته . (از منتهی الارب ). حذر کردن . (از اقرب ال
شیهلغتنامه دهخداشیه . [ ش َ ی َ ] (اِخ ) دهی است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان . سکنه ٔ آن 130 تن . آب آن از چشمه سار. شغل اهالی زراعت و نوازندگی . اکثر مردان به نواختن موسیقی م
شیهلغتنامه دهخداشیه . [ ش َی ْه ْ ] (ع اِ) ج ِ شاة. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شاة شود.
شیهلغتنامه دهخداشیه . [ ش َی ْه ْ ] (ع مص ) عیب کردن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || چشم زدن به کسی . (اقرب الموارد).
شیهلغتنامه دهخداشیه . [ ش َی ْه ْ / شی َ / شی ِ ] (اِ) بانگ و آواز. (منتهی الارب ). || شیهه و بانگ اسب . شنه . (ناظم الاطباء).
شیحانلغتنامه دهخداشیحان . [ ش َ ] (اِخ ) کوهی است مشرف بر تمام کوههای اطراف قدس . (از معجم البلدان ). کوهی بلند در حوالی قدس . (منتهی الارب ).
شیحانلغتنامه دهخداشیحان . [ ش َ ] (ع ص ) صاحب رشک و غیور. (منتهی الارب ). مرد غیور بسبب حذر بر ناموس خود. (از اقرب الموارد). || مرد برحذر و بیمناک .(منتهی الارب ). || اسب سخت نفس
شیحانةلغتنامه دهخداشیحانة. [ ش َ ن َ ] (ع ص ) مؤنث شَیحان . (از اقرب الموارد). رجوع به شَیحان شود.- ناقة شیحانة؛ شتر ماده ٔ سریع. (از اقرب الموارد). شتر ماده ٔ باشتاب . (منتهی ال
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) آبکیست شرقی ِ فید. (منتهی الارب ). محلی در مشرق فید، و میان آن دو فاصله یک روز و یک شب راه است . (از معجم البلدان ).
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ ملقب به ابوحبرة. تابعی است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابوحبرة شود.
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (ع اِ) مؤنث شیح . (از اقرب الموارد): ضرمه ؛ نیم سوخته ای از شیحة. (منتهی الارب ).
شیحانلغتنامه دهخداشیحان . [ ش َ ] (اِخ ) کوهی است مشرف بر تمام کوههای اطراف قدس . (از معجم البلدان ). کوهی بلند در حوالی قدس . (منتهی الارب ).
شیحانلغتنامه دهخداشیحان . [ ش َ ] (ع ص ) صاحب رشک و غیور. (منتهی الارب ). مرد غیور بسبب حذر بر ناموس خود. (از اقرب الموارد). || مرد برحذر و بیمناک .(منتهی الارب ). || اسب سخت نفس
شیحانةلغتنامه دهخداشیحانة. [ ش َ ن َ ] (ع ص ) مؤنث شَیحان . (از اقرب الموارد). رجوع به شَیحان شود.- ناقة شیحانة؛ شتر ماده ٔ سریع. (از اقرب الموارد). شتر ماده ٔ باشتاب . (منتهی ال
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) آبکیست شرقی ِ فید. (منتهی الارب ). محلی در مشرق فید، و میان آن دو فاصله یک روز و یک شب راه است . (از معجم البلدان ).