شیبیدنلغتنامه دهخداشیبیدن . [ دَ ] (مص ) (از: «شیب » + «َیدن »، پسوند مصدری ) متعدی آن شیبانیدن . مخلوط شدن . آمیخته شدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) (ناظم الاطباء). || لرزیدن . (غیا
شیبیدنفرهنگ انتشارات معین(دَ) (مص ل .) 1 - درهم شدن ، مخلوط شدن . 2 - شیفته شدن . 3 - لرزیدن . 4 - آشفته گشتن .
شیبیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. لرزیدن.۲. تپیدن.۳. فریفته شدن.۴. شیفته شدن.۵. آشفته شدن؛ درهم شدن.۶. آمیخته شدن.
شبیدنلغتنامه دهخداشبیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) به یکطرف برگشتن . || نشستن . || قرار گرفتن در جای مانند نشستن پرندگان . || آرمیدن هر جایی در شب . || آویختن چیزی بر سر. || چیزی به دور
شیبینلغتنامه دهخداشیبین . (اِخ ) از قرای جوف است در مصر بین بلبیس و قاهره . (از معجم البلدان ). دهی است نزدیک قاهره . (منتهی الارب ).- شیبین القناطر؛ شهری است در قلیوب بمصر و اکن
شیبیینلغتنامه دهخداشیبیین . [ ش َ بی یی ] (اِخ ) پرده داران کعبه از اولاد محمدبن زین العابدین بن محمدبن عبدالمعطی الشیبی . (از اعلام زرکلی چ 2ج 6 ص 368). رجوع به شیبی محمدبن زین ا
شیبانیدنلغتنامه دهخداشیبانیدن . [ دَ ] (مص ) متعدی شیبیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). آرد گندم و امثال آنرا در آب و غیره آمیختن و بر هم زدن . (برهان ) (آنندراج ). مخلوط و آمیخته کردن
شیبندهلغتنامه دهخداشیبنده . [ ب َ دَ / دِ ] (نف ) اسم فاعل از شیبیدن . یعنی آمیخته شونده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). || آمیخته و برهم زده . (برهان ) (ناظم الاطباء). رجوع به شیبیدن
شیبانلغتنامه دهخداشیبان . (نف ، ق ) اسم فاعل از شیبیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). || آمیخته و برهم زده و درهم کرده . (برهان ). درهم . (انجمن آرا) (آنندراج ). || لرزان . (برهان )
شیبلغتنامه دهخداشیب . (اِ) مقابل بالا. (برهان ). ضد فراز که بلند است . (فرهنگ خطی ). نشیب . مقابل فراز. شیو. (رشیدی ) (انجمن آرا). انحدار. حدور.هبوط. سرازیری . پستی . (یادداشت
شبیدنلغتنامه دهخداشبیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) به یکطرف برگشتن . || نشستن . || قرار گرفتن در جای مانند نشستن پرندگان . || آرمیدن هر جایی در شب . || آویختن چیزی بر سر. || چیزی به دور